شفیعی کدکنی

اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران


بيداري ستاره، در چشم جويباران


آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل


لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران


بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم


فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران


اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز


کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران


گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :


"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"


بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز


زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران


پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند


ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران


وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد


تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران

شعری از فروغ

معشوق من


با آن تن برهنه ی بی شرم


بر ساقهای نیرومندش


چون مرگ ایستاد


خط های بی قرار مورب


اندامهای عاصی او را


در طرح استوارش


دنبال میکنند


معشوق من


گویی ز نسل های فراموش گشته است


گویی که تاتاری در انتهای چشمانش


پیوسته در کمین سواریست


گویی که بربری


در برق پر طراوت دندانهایش


مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من


همچون طبیعت


مفهوم ناگزیر صریحی دارد


او با شکست من


قانون صادقانه ی قدرت را


تایید میکند


او وحشیانه آزاد ست


مانند یک غریزه سالم


در عمق یک جزیره نامسکون


او پک میکند


با پاره های خیمه مجنون


از کفش خود غبار خیابان را


معشوق من


همچون خداوندی ‚ در معبد نپال


گویی از ابتدای وجودش


بیگانه بوده است


او


مردیست از قرون گذشته

 
یاد آور اصالت زیبایی


او در فضای خود


چون بوی کودکی


پیوسته خاطرات معصومی را


بیدار میکند


او مثل یک سرود خوش عامیانه است


سرشار از خشونت و عریانی


او با خلوص دوست می دارد


ذرات زندگی را


ذرات خک را


غمهای آدمی را


غمهای پک را


او با خلوص دوست می دارد


یک کوچه باغ دهکده را


یک درخت را


یک ظرف بستنی را


یک بند رخت را


معشوق من


انسان ساده ایست


انسان ساده ای که من او را


در سرزمین شوم عجایب


چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت


در لابلای بوته ی پستانهایم


پنهان نموده ام

هوشنگ ابتهاج

خيال امدنت ديشبم به سر مي زد

 

.نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد.

 

بخواب رفتم ونيلوفري بر اب شكفت

 

خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه امچنگ در جگر مي زد

 

.شراب لعل تو مي ديدم ودلم مي خواست

 

.هزار وسوسه ام جنگ در جگر مي زد

 

.زهي اميد كه كامي از ان دهان مي جست.

 

زهي خيال كه دستي در ان كمر مي زد

 

.دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد

 

دلم چو مرغ گرفتار بال وپر مي زد

 

.تمام شب به خيال تو رفت ومي ديدم.

 

كه پشت پرده اشكم سپيده سر مي زد

شعری از شهریار

سال ها تجربه وانهمه دنيا گشتن


بمن اموخت همين يكه وتنها گشتن


بلكه روزي به تو تنها رسم از تنهايي


چند بيهوده بدور همه دنيا گشتن


در دل وديده بدنبال تو گردم شب وروز


تا بسر خواهدم اين گنبد مينا گشتن


دل بدريا زده ام بر لب درياي غمت


قطره اي خوردن از ان خواهم ودريا گشتن


اي سر زلف تو بر باد ده نافه چين


اهوان را نسزد اينهمه صحرا گشتن


همه اميخته با حيرت وروياي مني


گو چه ميحواهي ازين حيرت ورويا گشتن


منهم اي گوهر گمگشته ازين گمراهان


گم شدن خواهم ودر كوي تو پيدا گشتن


افق چشم وسيه مشق شبان يلداسست


همه چون زلف تو در نقش چليپا گشتن


فيض روحالقدسم بخش وحفاظ مريم


بلكه ما نيز توانيم مسيحا گشتن


انچنان صيرفيم ساز كه نقد همه را


بتوان از سره ونا سره بينا گشتن


چند پنهان شدن از ديده پري رخسارا


وز سويداي دل وسينه هويدا گشتن


من بدين نكته رسيدم كه بهشت موعود


هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن


نقش من عاشقي ودر خط وخال رخ تست


همه چون زلف تو اشفتن وشيدا گشتن


قاف عزلت تو به من دادي واقليم بقا


تا توانستم ازين قاعده عنقا گشتن


شهريارا دگر ايين سخنداني چيست؟


لفظ بگذاشتن ودر پي معنا گشتن

شعری از حافظ

دارم از زلف سیاهش گله چندان کـه مـپرس

 
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس


کـس بـه امید وفا ترک دل و دین مـکـناد


کـه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس


بـه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیسـت

 
زحمـتی می‌کشـم از مردم نادان که مپرس


زاهد از ما به سلامت بـگذر کاین می لـعـل


دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس


گـفـت‌وگوهاسـت در این راه که جان بگدازد


هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مـپرس


پارسایی و سـلامـت هوسـم بود ولی


شیوه‌ای می‌کـند آن نرگس فتان که مـپرس

 
گـفـتـم از گوی فلـک صورت حالی پرسم


گفـت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس


گفتمـش زلـف بـه خون که شکستی گفتا


حافـظ این قصه دراز است به قرآن که مـپرس

شعری از شاملو

برف نو برف نو


 


برف نو! برف نو! سلام! سلام!

 


بنشين! خوش نشسته اي بر بام

 




پاكي آوردي اي اميد سپيد!

 


همه آلودگي ست اين ايام




راه شومي ست مي­زند مطرب

 


تلخ واري­ست مي چكد بر جام




اشك واري ست مي كشد لبخند

 


ننگ واري ست مي­تراشد نام




شنبه چون جمعه ...، پار چون پيرار...

 


نقش همرنگ مي زند رسام




مرغ شادي به دامگاه آمد

 


به زمانی که بر گسيخته دام




ره به هموار جاي دشت افتاد

 


اي دريغا كه برنيايد گام

 




تشنه آنجا به خواب مرگ نشست

 


کآتش از آب می کند پيغام




كام ما حاصل از آن زمان آمد

 


كه طمع بر گرفته ايم از كام...




خام سوزيم ، الغرض ، بدرود !

 


تو فرود آي برف تازه! سلام!



 

شعری از فروغ

دل من ! باز مثل سابق باش


با همان شور و حال عاشق باش


مهر می ورز و دم غنیمت دان


عشق می باز و با دقایق باش


بشکند تا که کاسه ات را عشق


از میان همه تو لایق باش


خواستی عقل هم اگر باشی


عقل سرخ گل شقایق باش


شور گرداب و کشتی سنگین ؟


نه اگر تخته پاره قایق باش


بار پارو و لنگر و سکان


بفکن و دور از این علایق باش


هیچ باد مخالف اینجا نیست


با همه بادها موافق باش



 

فروغ

نقش پنهان



آه، ای مردی كه لب های مرا



از شرار بوسه ها سوزانده ئی



هيچ در عمق دو چشم خامشم



راز اين ديوانگی را خوانده ئی



هيچ می دانی كه من در قلب خويش



نقشی از عشق تو پنهان داشتم



هيچ می دانی كز اين عشق نهان



آتشی سوزنده بر جان داشتم





گفته اند آن زن زنی ديوانه است



كز لبانش بوسه آسان می دهد



آری، اما بوسه از لب های تو



بر لبان مرده ام جان می دهد





هرگزم در سر نباشد فكر نام



اين منم كاينسان ترا جويم بكام



خلوتی می خواهم و آغوش تو



خلوتی می خواهم و لب های جام



فرصتی تا بر تو دور از چشم غير



ساغری از باده هستی دهم



بستری می خواهم از گل های سرخ



تا در آن يكشب ترا مستی دهم





آه، ای مردی كه لب های مرا

 



از شرار بوسه ها سوزانده ئی



اين كتابی بی سرانجامست و تو

 



صفحه كوتاهی از آن خوانده ئی

 

 

رهی  معیری

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم


در میان لاله و گل آشیانی داشتم


گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار


پای آن سرو روان اشک روانی داشتم


آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود


عشق را از شوق بودم خ اک بوس درگهی


چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم


در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود


در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم


درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من


داشتم آرام تا آرام جانی داشتم


بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش


نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

سیاوش کسرایی

دربسته است و

 

 پنجره بسته است

 

 

 و پرده ها قاب در

 

 و دریچه گرفته است

 

اما ز گوشه ای از چشم ها

 

نهان می تابد آفتاب بر دست

 

 

 و دفتر من و گلدان

 

زین تنگ گوشه نیز تواند اندیشه

 

 

 لطیف بیرون رود

 

ز روزن پنهان

 

 تا گردد آفتابی و گسترده در جهان .

مهدی اخوان

لحظهء ديدار نزديك است


باز من ، ديوانه ام مستم


باز مي لرزد دلم ، دستم


باز گويي در جهان ديگري هستم


هاي ! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ


آي ! نپريشي صفاي زلفكم را دست

 


آبرويم را نريزي دل

 


اي نخورده مست

 


لحظه ي ديدار نزديك است .



مهدي اخوان ثالث

عمران صلاحی

اى كاش‏

 

اين كلبه ساده بر لب رود

 

يك روز محل كار من باشد

 


اى كاش

 

اعلام كنم حضور خود را

 

بر قله كوه و دامن دشت‏

 

هر روز درست ساعت هشت‏

 


اى كاش تمام كارمندان‏

 

بودند پرندگان خوشخوان‏

 

با نامه ابرها به منقار

 


اى كاش

 

 

مى‏شد همه وقت رفت و گل چيد

 

بر "طبق مقررات" خنديد

 


اى كاش بدون بخشنامه‏

 

 

مى‏خواندم و چرخ مى‏زدم من‏

 

 

با موج و نسيم‏

 

 


اى كاش

 

 

پرونده من كه باز مى‏شد

 

 

مى‏ريخت از آن گل و ترانه

 

......
یک شعر اداری......... عمران صلاحی

شعري از اخوان

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان است

 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

 

نگه جز پیش پا را دید نتواند

 

که ره تاریک و لغزان است.و

 

وگر دست محبت سوی کس یازی

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 

که سرما سخت سوزان است.

 

و نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ابری شود تاریک

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور و نزدیگ؟

 

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین.

 

و هوا بس ناجوانمردانه سرد است .. آی

 

دمت گرم و سرت خوش باد.و

 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!و

 

منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

 

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور

 

منم، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.و

 

بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم

 

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهخت پشت در

 

چون موج میلرزد

 

تگرگی نیست، مرگی نیست!و

 

حدیثی گر شنیدی ، قصه سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

 

حسابت را کنار جام بگذارم

 

چه میگویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟

 

فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگاه نیست

 

حریفا ! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی  

 

سرد زمستان است 

 

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز  یکسانست.

 

و سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت 

 

هوا دلگیر ،درها بسته ، سرها در گریبان: دستها پنهان

 

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

 

درختان اسکلتهای بلور آجین

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

 

غبارآلوده مهر و ماه زمستان است.

مشیری

شكوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود


سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود


به پرستو ، به گل ، به سبزه درود


ما عاشقان نور و بهار و پرنده‌ايم


شب، بوسه می‌فرستيم


مهتاب نازنين را


با صبح می‌ستاييم


مهر گل‌آفرين را


من دل به زيبايی به‌خوبی می‌سپارم، دينم اين است


من مهربانی را ستايش می‌كنم، آيينم اين است


انسان و باران و چمن را می‌ستايم


انسان و باران و چمن را می‌سرايم


فریدون مشیری

منزوی

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو


ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو


جان تهی به ره نگاهت نهاده ام


تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو


گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان


من چنگ التجا زده ام در طناب تو


ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان


سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو


یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان


اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو


گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس


دریای دیگری نه و آری سراب تو


جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار


واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو


اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود


آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو


منزوی

نظامی

مرا پرسي كه چونی؟ چونم ای دوست


جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست


حديث عاشقي بر من رها كن


تو ليلی شو، كه من مجنونم ای دوست


به فريادم ز تو هر روز، فرياد!


از اين فرياد روز افزونم ای دوست


شنيدم عاشقان را می‌نوازی


مگر من زان ميان بيرونم ای دوست


نگفتی گر بيفتی گيرمت دست!؟


ازين افتاده تر كه‌اكنونم ای دوست؟!


غزل‌های نظامی بر تو خوانم


نگيرد در تو هيچ افسونم ای دوست



نظامی گنجوی

حافظ

سحر بلبل حکايت با صبا کرد

که عشق روي گل با ما چه‌ها کرد


از آن رنگ رخم خون در دل افتاد


و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد


غلام همت آن نازنينم



که کار خير بي روي و ريا کرد


من از بيگانگان ديگر ننالم


که با من هر چه کرد آن آشنا کرد


گر از سلطان طمع کردم خطا بود


ور از دلبر وفا جستم جفا کرد


خوشش باد آن نسيم صبحگاهي


که درد شب نشينان را دوا کرد


نقاب گل کشيد و زلف سنبل


گره بند قباي غنچه وا کرد


به هر سو بلبل عاشق در افغان


تنعم از ميان باد صبا کرد


بشارت بر به کوي مي فروشان


که حافظ توبه از زهد ريا کرد


وفا از خواجگان شهر با من


کمال دولت و دين بوالوفا کرد

فروغ

 

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان


به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد


من در اين آيه ترا آه كشيدم آه


من در اين آيه ترا


به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگي شايد


يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد


زندگي شايد


ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد


زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد


زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي


يا عبور گيج رهگذري باشد

 


كه كلاه از سر بر ميدارد


و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست


كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد


و در اين حسي است


كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست


دل من


كه به اندازه يك عشقست


به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد


به زوال زيباي گلها در گلدان

 
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي


و به آواز قناري ها


كه به اندازه يك پنجره مي خوانند


آه


سهم من اينست


سهم من اينست


سهم من


آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد


سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست


و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد


دستهايت را دوست ميدارم


دستهايم را در باغچه مي كارم


سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم


و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم


تخم خواهند گذاشت


گوشواري به دو گوشم مي آويزم


از دو گيلاس سرخ همزاد


و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم


كوچه اي هست كه در آنجا


پسراني كه به من عاشق بودند هنوز


با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر


به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد


كوچه اي هست كه قلب من آن را


از محله هاي كودكيم دزديده ست


سفر حجمي در خط زمان


و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمي از تصويري آگاه


كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد


و بدينسانست


كه كسي مي ميرد


و كسي مي ماند


هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد

 

نخواهد كرد


من


پري كوچك غمگيني را


مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد


و دلش را در يك ني لبك چوبين


مي نوازد آرام آرام


پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد


و سحرگاه از يك بوسه ا خواهد آمد

منزوی

لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست


و چشمهايت شعر سياه گويائي ست


چه چيز داري باخويشتن که ديدارت


چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست


چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا


که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست


تو از معابد مشرق زمين عظيم تري


کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست


در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم


شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست


شميم وحشي گيسوي کوليت نازم


که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست


مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم


که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست



پناه غربت غمناک دستهائي باش


که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست


منزوي

ابتهاج

اين عشق چه عشق است ؟ندانيم كه چونست

 

عقل است وجنون است ونه عقل ونه جنون است

 

فرزانه چه دريابد وديوانه چه داند؟ از مستي اين باده

 

كه هر روز فزون است

 

 ماهي است نهان بر سر اين بحر خروشان

 

كاين موج سر اسيمه بلند است ونگون است

 


حالي وخيالي است كه بر عقل نهد بند

 


اين طرفه چه اهوست كزو شير زبون است؟

 


ان تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟

 

پنهان نتوان داشت كه اين جا همه خون است

 


با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت

 


پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است

 


با زلف تو كارم به كجا مي كشد اخر؟

 

حالي كه زدستم سر اين رشته برون است

 


سايه سخن از نازكي وخوش بدني نيست

 


او خود همه جان است كه در جامه درون است

 


برخيز بشيدايي ودر زلف وي اويز

 


ان بخت كه مي خواستي از وقت كنون است

 


با خلعت خاكي طلبي ظلمت خورشيد

 


رخساره بر افروز كه او اينه گون است

 


ابتهاج