از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو


ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو


جان تهی به ره نگاهت نهاده ام


تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو


گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان


من چنگ التجا زده ام در طناب تو


ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان


سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو


یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان


اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو


گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس


دریای دیگری نه و آری سراب تو


جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار


واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو


اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود


آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو


منزوی