ابتهاج
اين عشق چه عشق است ؟ندانيم كه چونست
عقل است وجنون است ونه عقل ونه جنون است
فرزانه چه دريابد وديوانه چه داند؟ از مستي اين باده
كه هر روز فزون است
ماهي است نهان بر سر اين بحر خروشان
كاين موج سر اسيمه بلند است ونگون است
حالي وخيالي است كه بر عقل نهد بند
اين طرفه چه اهوست كزو شير زبون است؟
ان تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت كه اين جا همه خون است
با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت
پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو كارم به كجا مي كشد اخر؟
حالي كه زدستم سر اين رشته برون است
سايه سخن از نازكي وخوش بدني نيست
او خود همه جان است كه در جامه درون است
برخيز بشيدايي ودر زلف وي اويز
ان بخت كه مي خواستي از وقت كنون است
با خلعت خاكي طلبي ظلمت خورشيد
رخساره بر افروز كه او اينه گون است
ابتهاج
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی ۱۳۸۶ ساعت ۸:۲۱ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد