شعری از شاملو
برف نو برف نو
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشين! خوش نشسته اي بر بام
پاكي آوردي اي اميد سپيد!
همه آلودگي ست اين ايام
راه شومي ست ميزند مطرب
تلخ واريست مي چكد بر جام
اشك واري ست مي كشد لبخند
ننگ واري ست ميتراشد نام
شنبه چون جمعه ...، پار چون پيرار...
نقش همرنگ مي زند رسام
مرغ شادي به دامگاه آمد
به زمانی که بر گسيخته دام
ره به هموار جاي دشت افتاد
اي دريغا كه برنيايد گام
تشنه آنجا به خواب مرگ نشست
کآتش از آب می کند پيغام
كام ما حاصل از آن زمان آمد
كه طمع بر گرفته ايم از كام...
خام سوزيم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آي برف تازه! سلام!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت ۵:۳۴ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد