چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست..سعدی واستاد شجریان.

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست
...

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو ..نادر ابراهیمی..عذرا مجیب

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما تقسیم نکنم.

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
...

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

فریدون مشیری..شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش..« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش
« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي
كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش
...

بر آر از سينه ی جان شعر شورانگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش!

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،
كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين
همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند
كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

غرور حُسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!
به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.

فریدون مشیری

فریدون مشیری...

در پهنهٔ دشت، رهنوردی پیداست
وندر پی آن، قافله گردی پیداست

فریاد زدم « دوباره دیداری هست؟ »
در چشم ستاره، اشک سردی پیداست.

فریدون مشیری

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج..(توضیح این که تمام غلط‌ های املایی عمدی نوشته شده است)..عذرا مجی

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسا...
یه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.


این بود انشای من.



(توضیح این که تمام غلط‌ های املایی عمدی نوشته شده است)
 

گوشه هایی از نامه ی استاد شهریار به فریدون مشیری :

گوشه هایی از نامه ی استاد شهریار به فریدون مشیری :

شاعر بلندپایه و دوست نادیده ام آقای فریدون مشیری
در چند سال پیش که اولین اثر چاپی شما را در یکی از جراید خواندم ، شما را بالقوه شاعر یافتم .
من وقتی شعر خوبی را می خوانم به نظرم می آید که کلمات به شکل مرغان زیبا و تیزبالی پر باز کرده ، معانی و مفاهیم را در آغوش می گیرند . از تماشای این تابلو که هرچه پایه ی شعر بلندتر باشد روشن تر و وسیع تر است ؛...
حالتی که گوینده در حین سرودن داشته در من هم که خواننده ی آن اثر هستم ، بیدار می شود .این کیفیت را در آثار شما کاملا درک می کنم . آنچه نزد شماست ، هنر واقعی و از هر تعریف و توصیفی بی نیاز است .

توفیق دوست عزیزم را برای همیشه آرزومندم
تبریز - بهمن ماه 1333 سید محمد حسین شهریار

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما.بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما..رهی معیری

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله سحر و گریه شبانه ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه ما
چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.

رهی معیری

دوم آبان؛یازدهمین سال خاموشی فریدون مشیری گرامی باد.ریشه درخاک .

دوم آبان؛یازدهمین سال خاموشی فریدون مشیری
ریشه در خاک
شعر و شعرخوانی:فریدون مشیری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
...
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه ی شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه ی جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گی ه انیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گُل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغِ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
 
زنده یاد فریدون مشیری

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای ..دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای..سعدی

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من زِ فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای
...

چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه دراَنداخته‌ای

تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
زَبرُوان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوۀ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جورِ غَمَت می‌گوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته‌ای

بیم ماتست در این بازیِ بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم ..حافظ

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم

خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
...
بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن .... غزلی زیبا از حافظ شیرازی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن از حافظ شیرازی

ای دل آن به که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج بصد حشمت قارون باشی
...

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنما

ور خود از گوهر جمشید و فریدون باشی

در ره منزل لیلی که خطرها است (درآن) بجان

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ورنه چون ننگری از دایره بیرون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

تا بچند از غم ایام، جگر خون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است

هیچ خوش دل نه پسندد که تو محزون باشی