ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
من زِ فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
...
چند شبها به غمِ رویِ تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه دراَنداختهای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
زَبرُوان و مژهها تیر و کمان ساختهای
لاجرم صیدِ دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
با همه جلوۀ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آنست که بی مهرتر از فاختهای
هر که میبیندم از جورِ غَمَت میگوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداختهای
بیم ماتست در این بازیِ بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۹ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|