ارغوان از ابتهاج

آفتابی

 



نیست

 


هوشنگ ابتهاج

 



(ه ،ا، سايه فروردين 1363)



ارغوان!

 



شاخه همخون جدا مانده من

 


آسمان تو چه رنگست امروز؟

 


آفتابي است هوا؟

 


يا گرفته است هنوز؟

 



من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،

 


آسماني به سرم نيست،

 


از بهاران خبرم نيست،

 



آنچه ميبينم ديوار است

 


آه، اين سخت سياه

 


آن چنان نزديك است

 


كه چو بر ميكشم از سينه نفس

 


نفسم را بر ميگرداند

 


ره چنان بسته كه پرواز نگه

 


در همين يك قدمی مي‌ماند

 


كورسويي ز چراغی رنجور

 


قصه پرداز شب ظلمانی است

 


نفسم ميگيرد

 


كه هوا هم اينجا زندانی است

 



هرچه با من اينجاست

 


رنگ رخ باخته است

 


آفتابی هرگز

 


گوشه چشمی هم

 


بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

 



اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،

 


كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

 


ياد رنگينی در خاطر من

 


گريه مي‌انگيزد

 


ارغوانم آنجاست

 


ارغوانم تنهاست

 


ارغوانم دارد مي گريد

 


چون دل من كه چنين خون آلود

 


هر دم از ديده فرو ميريزد

 



ارغوان

 


اين چه رازی است كه هر بار بهار

 


با عزای دل ما مي آيد

 


كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

 


وين چنين بر جگر سوختگان

 


داغ بر داغ مي‌افزايد

 



ارغوان

 


پنجه خونين زمين

 


دامن صبح بگير

 


وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

 


كي برين دره غم مي‌گذرند؟

 



ارغوان

 


خوشه خون

 


بامدادان كه كبوترها

 


برلب پنجره، باز سحرغلغه مي‌آغازند،

 


جام گلرنگ مرا

 


بر سر دست بگير،

 


به تماشاگه پرواز ببر

 


آه بشتاب كه هم پروازان

 


نگران غم هم پروازند

 



ارغوان

 


بيرق گلگون بهار

 


تو بر افراشته باش

 


شعر خونبار مني

 


ياد رنگين رفيقانم را

 


بر زبان داشته باش

 



تو بخوان نغمه ناخوانده من

 


ارغوان،

 


شاخه همخون جدا مانده من

عطار

گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم





شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم





سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار





راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم





ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر





گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم





نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای





در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم





در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی





لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم





چون همه تن می بایست بود و کور گشت





این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم





خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی





تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم





چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان





من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم




 

شعری از شاملو

دوستش مي دارم

 


چرا كه مي شناسمش،

 


به دو ستي و يگانگي.

 


- شهر

 


همه بيگانگي و عداوت است.-

 


هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم

 


تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.

 


اندوهش غروبي دلگير است

 


در غربت و تنهايي.

 


همچنان كه شاديش

 


طلوع همه آفتاب هاست

 


و صبحانه

 


و نان گرم،

 


و پنجره ئي

 


كه صبحگاهان

 


به هواي پاك

 


گشوده مي شود،

 


وطراوت شمعداني ها

 


در پاشويه حوض.

 


***
چشمه ئي،

 


پروانه ئي، وگلي كوچك

 


از شادي

 


سر شارش مي كند

 


و ياس معصو مانه

 


از اندوهي

 


گران بارش:

 


اين كه بامداد او، ديري است

 


تا شعري نسروده است.

 



چندان كه بگويم

 


«ـ امشب شعري خواهم نوشت»

 


با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود

 


چنان چون سنگي

 

 


كه به درياچه ئي

 


و بودا

 

 


كه به نيروانا.

 



و در اين هنگام

 


دختركي خردسال را ماند

 


كه عروسك محبوبش را

 


تنگ در آغوش گرفته باشد.

 


اگر بگويم كه سعادت

 


حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛

 


اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد

 


چنان چون درياچه ئي

 


كه سنگي را

 


ونيروانا

 


كه بودا را.

 



چرا كه سعادت را.

 


جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

 


عشقي كه

 


به جز تفاهمي آشكار

 


نيست.

 


بر چهره زندگاني من

 


كه بر آن

 


هر شيار

 


از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند

 


آيدا!

 


لبخند آمرزشي است.

 


نخست

 


دير زماني در او نگريستم

 


چندان كه،چون نظري از وي باز گرفتم

 


درپيرامون من

 


همه چيزي

 


به هيات او در آمده بود.

 


آنگاه دانستم كه مراديگر

 


از او گزير نيست.

 



احمد شاملو

شعر معراج از مشیری

گفت انجا چشمه خورشيد هاست

 


اسمانها روشن از نور خداست

 


موج اقيانوس جوشان فضاست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست

 


؟گفت بالاتر جهاني ديگر است

 


عالمي كز عالم خاكي جداست

 


پهن دشت اسمان بي انتهاست

 


باز گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


گفت بالاتر از انجا راه نيست

 


زانكه انجا بارگاه كبرياست

 


اخرين معراج ما عرش خداست

 


باز من گفتم كه بالاتر كجاست؟

 


لحظه اي در ديدگانم خيره شد

 


گفت اين انديشه ها بس نا رساست

 


گفتمش از چشم شاعر كن نگاه

 


تا نپنداري كه گفتاري خطاست

 


دور تر از چشمه خورشيد ها

 


برتر از اين عالم بي انتها

 


بازهم بالاتر از عرش خدا

 


عرصه پرواز مرغ فكر ماست.

 


زنده ياد فريدون مشيري شاعر شوريده معاصر


نگارش عذرا مجيبي

شعری از حافظ

روزگاری شد که در ميخانه خدمت ميکنم

 

 در لباس فقر ، کار اهل دولت ميکنم

 


تا که اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام

 

 در کمينم و انتظار وقت فرصت ميکنم

 


واعظ ما بوی حق نشنيد ، بشنو کاين سخن

 

 در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميکنم

 

با صبا افتان و خيزان ميروم تا کوی دوست

 

 وز رفيقان راه ، استمداد همت ميکنم

 

 
خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش ازين

 

 لطفها کردی بُتا تخفيف زحمت ميکنم

 


زلف دلبر دام راه و غمزه اش تير بلاست

 

  ياد دار ايدل که چندينت نصيحت ميکنم

 


ديده بد بين بپوشان ای کريم عيب پوش

 

 زين دليريها که من در کنج خلوت ميکنم

 


حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

 

 ،  بنگر اين شوخی که چون با خلق صنعت ميکنم

شعری از حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 


دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 



دایم گل این بستان شاداب نمیماند

 


دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

 



دیشب گله زلفش با باد همیکردم

 


گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

 



صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند

 


این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 



مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

 


کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 



یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

 


رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

 



ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

 


شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

 



ای درد توام درمان در بستر ناکامی

 


و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 



در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

 


لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

 



فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

 


کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

 



زین دایره مینا خونین جگرم می ده

 


تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 



حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

 


شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

شعري از عطار

گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

 



شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

 



سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار

 



راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

 



ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر

 



گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم

 



نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

 



در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

 



در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی

 



لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 



چون همه تن می بایست بود و کور گشت

 



این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم

 



خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

 



تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

 



چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

 



من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم

 


عطار

شعری از عطار

ای هجر تو وصل جاودانی

 



اندوه تو عیش و شادمانی

 



در عشق تو نیم ذره حسرت

 



خوشتر ز وصال جاودانی

 



بی یاد حضور تو زمانی

 



کفرست حدیث زندگانی

 



صد جان و هزار دل نثارت

 



آن لحظه که از درم برانی

 



کار دو جهان من برآید

 



گر یک نفسم به خویش خوانی

 



با خواندن و راندم چه کار است؟

 



خواه این کن خواه آن، تو دانی

 



گر قهر کنی سزای آنم

 



ور لطف کنی سزای آنی

 



صد دل باید به هر زمانم

 



تا تو ببری به دلستانی

 



گر بر فکنی نقاب از روی

 



جبریل شود به جان فشانی

 



کس نتواند جمال تو دید

 



زیرا که ز دیده بس نهانی

 



نه نه، که به جز تو کس نبیند

 



چون جمله تویی بدین عیانی

 



در عشق تو گر بمرد عطار

 



شد زنده دایم از معانی

 



عطار

شعري از اخوان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 


سرها در گریبان است

 


کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

 


نگه جز پیش پا را دید نتواند،

 


که ره تاریک و لغزان است.

 


وگر دست محبت سوی کس یازی،

 


به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

 


که سرما سخت سوزان است.

 


اخوان ثالث

ابتهاج

درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند

 


به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند

 


يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند

 


كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند

 


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

 


دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند

 


دل خراب من دگر خراب تر نميشود

 


كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند

 


گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم

 


يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند

 


چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟

 


برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند

 


نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست

 


اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

 


ابتهاج

شعری از حافظ

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

 


و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 



رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

 


که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

 



به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

 


گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

 



میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

 


چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

 



نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

 


که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

 



هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

 


بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 



وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

 


حوالتش به لب یار دلنواز کنید

شعری از حافظ

نـفـس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 


عالـم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 


ارغوان جام عقیقی به سمـن خواهد داد

 


چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 


این تـطاول که کشید از غم هجران بلبـل

 


تا سراپرده گـل نـعره زنان خواهد شد

 


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مـگیر

 


مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

 


ای دل ار عشرت امروز بـه فردا فـکـنی

 


مایه نـقد بـقا را که ضـمان خواهد شد

 


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

 


از نـظر تا شب عید رمـضان خواهد شد

 

 
گـل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

 


که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

 


چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

 


حافـظ از بـهر تو آمد سوی اقـلیم وجود

 


قدمی نه به وداعش کـه روان خواهد شد

شعري از فروغ فرخ زاد

با تو تا خدا

آنقدر پنجه هاي احساسم را

در خاک تنت فرو ميکنم،

تا از آن عشق

برويد.نگو نميتوانم،من باران شعرم

لبريز رباعي،و با تو تا خدا خواهم آمد..

 

تو يعني گونه هاي غنچه اي را

به رسم مهرباني ناز کردن

تو يعني کوچه باغ آرزو را

به روي گام ياسي باز کردن

تو يعني وسعت معصوم دل را

به معناي شکفتن هديه دادن

تو يعني بوته اي از رازقي را

ميان حجم گلداني نهادن

تو يعني جستجوي آبي عشق

تو يعني فصل پک پونه بودن

تو يعني قصه شوق کبوتر

تو يعني لذت سبز شکفتن

تو يعني با تواضع راز دل را

به يک نيلوفر بي کينه گفتن

تو يعني وسعتي تا بي نهايت

تو يعني نغمه موزون باران

تو يعني تا ابد ايينه بودن

شعري از حافظ

ديدي اي دل كه غم يار دگر بار چه كرد

 


چون بشد دلبر وبا يار وفادار چه كرد

 


اه از ان نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

 


واي از ان مست كه با مردم هشيار چه كرد

 


اشك من رنگ شفق يافت زبي مهري يار

 


طالع بي شفقت بين كه درين كار چه كرد

 


برقي از منزي ليلي بدرخشيد سحر

 


وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد

 


ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب

 


تيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد

 


انكه بر نقش زد اين دايره مينايي

 


كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

 


برق عشق اتش غم در دل حافظ زد وسوخت

 


يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

 


نگارش عذرا مجيبي

شعری از حافظ

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

 


و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 



رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

 


که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

 



به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

 


گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

 



میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

 


چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

 



نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

 


که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

 



هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

 


بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

 



وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

 


حوالتش به لب یار دلنواز کنید

شعري از مولوي

برگ خزان عمر من از چه رها نمی شود

 



این دم واپسین من از چه صدا نمی شود

 



راز نگاه مست تو، سوخته جان و قلب من

 



لیک دل شکسته ام جای دگر نمی شود

 



باغ دلم تکیده از خنده شوخ و شنگ تو

 



از چه دل شفیق تو، همدم من نمی شود

 



راز شدی نفس شدی، مسجد و محراب شدی

 



نماز عشق من دگر با تو قضا نمی شود

 



سنگ زدی شیشه شدم، هوا شدی نفس شدم

 



خانه سرد من دگر، بی تو سرا نمی شود

 



بلبل نغمه خوان من از چه سکوت می کند

 



ساز و نوای تازه ای، بانگ رسا نمی شود

 



ماه توئی، نوا توئی، سوز توئی، خدا توئی

 



بهر تو شام آخرم، از چه سحر نمی شود

 



بوی بهشت می دهی، سحر مسیحای منی

 



غربت خواب من چرا صبح ازل نمی شود

 



من چه کنم ، چه گویمت؟ اول و آخرم توئی

 



بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

شعری از حافظ

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي

 


خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي

 


دل كه آيينه صافي است غباري دارد

 


از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

 


شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

 


ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي

 


كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست

 


گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي

 


زين دايره مينا خونين جگرم مي ده

 


تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

 



"حافظ

شعری از اتشی

با انتظار باران ماندن

 


و امید ها به بذل پسینگاهیش

 


یعنی

 


در نیمروز دلهره ی سالهای خشک

 


آوازهای وحشت خواندن

 


تا کی ؟

 


باران آه ... و ایا ...؟

 


باران حیف و صد حیف

 


این ابر هم ... ؟

 


و ابرها که گاه سترون ؟

 


و ابرهای تردید ؟

 


برخیز

 


دوست

 


برخیز دوست

 


باید به جستجوی سرچشمه های فیاض

 


راه افتاد

 


به جستجوی سرچشمه ای که ناف دریایی باشد

 


سرچشمه ای که هر ریگش

 


سیاره ی صفایی را ایمایی دنیایی باشد

 


برخیز

 


گفتی گرسنه ام ؟

 


و غافلی که مزرعه ها تشنه اند

 


و غافلی که تشنگی آفت

 


و غافلی که تشنگی مزرعه گرسنگی بازیار ؟

 


برخیز

 


تا چشمه را نیایی

 


تا آبی از تداوم و تکرار و جوش و خروش

 


بر این زمین شوره نبندی

 


آن وحشت قدیم تبارت

 


تا جاودان همراه تست

 


باید همیشه

 


در سایه ی گز پیرت

 


آن چارراه توفان ها بنشینی

 


و در مسیر گرگان خاطره

 


و با همان نوای قدیم تبار

 


که گریه وار و هدیه ی پروردگار

 


نی بزنی

 


افسوس کاهوان هم

 


دیگر مجنون را باور نمی کنند

 


باید که سوگوار بنشینی

 


و شعله های بلند حریق تباهی را

 


با تاج سبز نخل ببینی

 


که اهتزاز یافته زیر شلاق بادها

 


که باد می کشاندشان

 


به جامه های کهنه خواهر ها

 


آنک ستاره های نو را بنگر

 


می گویی؟

 


شاید که بختیار شوند آه

 


تو ؟ باز هم به بالا ؟

 


تو ؟ باز هم ستاره ؟

 


تو غافلی که خک و انسان با یکدیگر هنوز

 


حرفی به اشتیاق نرانده اند ؟

 


با هم ترانه ای

 


در کوچه باغ سبز تفاهم نخوانده اند ؟

 


اما من خسته ام

 


وین خستگی قدیمی تنها درمانش

 


با نوش رفتن است

 


با نیش خارها و ستیز مغاره ها

 


با مرهم قدیمی خون

 


باید به چشمه سار

 


باید به ناف دریا

 


باید به چشمه ای که بر آن

 


چون خم شوم تب عطشم جاودان شفا یابد

 


منوچهر آتش

 

شعری از مشیری

همه می پرسند :

 


چیست در زمزمۀ مبهم آب ؟

 


چیست در همهمۀ دلکش برگ ؟

 


چیست در بازی آن ابر سپید ،

 


روی این آبی آرام بلند ،

 


که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 



چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

 


چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

 


چیست در خندۀ جام ؟

 


که تو چندین ساعت

 


مات و مبهوت به آن می نگری ؟! »

 



- نه به ابر ،

 


نه به آب ،

 


نه به برگ

 


نه به این آبی آرام بلند

 

 ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها

 

،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 


من به این جمله نمی اندیشم .

 



من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

 


رقص عطر گل یخ را با باد

 


نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه

 


صحبت چلچله ها را با صبح

 


نبض پایندۀ هستی را در گندم زار

 


گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل

 


همه را می شنوم

 


می بینم

 


من به این جمله نمی اندیشم !

 



به تو می اندیشم

 


ای سراپا همه خوبی ،

 


تک و تنها به تو می اندیشم .

 



همه وقت

 


همه جا

 


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

 


تو بدان این را ، تنها تو بدان

 


تو بیا

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 


من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند .

 


اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 


ریسمانی کن از آن موی دراز ،

 


تو بگیر ،

 


تو ببند !

 



تو بخواه

 


پاسخ چلچله ها را ، تو بگو

 


قصۀ ابر هوا را ، تو بخوان

 


تو بمان با من ، تنها تو بمان

 



در رگ ساغر هستی تو بجوش

 


من همین یک نفس از جرعۀ جانم با قی ست

 


آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش

شعری از حافظ

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش

 

 


گل دراندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

 


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

 

 


خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش

 

 


جای آنست که خون موج زند در دل لعل

 

 


زین تغابن که خزف می شکند بازارش

 

 


بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

 

 


این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

 

 


ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

 

 


بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

 

 


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

 

 


هر کجا هست خدا یا به سلامت دارش

 

 


صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

 

 


جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

 

 


صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه

 

 


به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 

 


دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود