فریدون مشیری..دوران خشکسالی ست ، بی برگ ، بی جوانه.باران رحمتت کو ای جان جاودانه
دوران خشکسالی ست ، بی برگ ، بی جوانه
باران رحمتت کو ای جان جاودانه
باران رحمتت کو ای جان جاودانه
ابر گران خروشید برق بلا درخشید
از آشیانه اینک آتش کشد زبانه
پرواز رفت از یاد آواز رفت بر باد
تنها به جای مانده ست اندوه آب و دانه
همزاد آدمیزاد کوه غم است ای داد
در دره های فریاد بر دوش او روانه
جویندگان نوریم در روزگار ظلمت
گم کردگان صبحیم در شام بی کرانه
نوری به دل بیفروز ای پرتو رهایی
شوری ز جان بر انگیز با خوش ترین ترانه
این صبر بی ظفر را بیرون کن از دل ما
وین شام بی سحر را بردار از میانه
گلواژه ی بهاریم در فصل برگریزان
پیغام گوی مهریم در عصر تازیانه
ماییم و حق پرستی گیرم گناه باشد
ما بت نمی پرستیم چون مردم زمانه
سیمرغ وار اینک باید به قاف رو کرد
کز مردمی نمانده ست روی زمین نشانه
رازی نهفته خواندیم در پرده خموشی
حرفی نگفته گفتیم در گریه ی شبانه
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۱۴ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد