ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم.حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد..خواجوی کرمانی
ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم
حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد..
خواجوی کرمانی
دل من باز هوای سر کوئی دارد
دل من باز هوای سر کوئی دارد
میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد
هیچ دارید خبر کان دل سرگشتهی من
مدتی شد که وطن بر سر کوئی دارد
بگسست از من و در سلسله موئی پیوست
که دل خلق جهان در خم موئی دارد
ایکه از سنبل مشکین توعنبر بوئیست
خنک آن باد که از زلف تو بوئی دارد
ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم
حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد
شاخ را بین که چه سرمست برون آمده است
گوئیا او هم ازین باده کدوئی دارد
ایکه گوئی که مکن خوی بشاهد بازی
هر کرا فرض کنی عادت و خوئی دارد
خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صبا
روی گل بین که نشان گل روئی دارد
خوش بیا برطرف دیدهی خواجو بنشین
همچو سروی که وطن برلب جوئی دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ ساعت ۱:۱۱ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد