ساربان شعری از خواجوی کرمانی دلنشین زیبا پر مفهوم..بگوئید ای رفیقان ساربان را
بگوئید ای رفیقان ساربان را
که امشب باز دارد کاروان را
چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل
زغلغل بلبل فریاد خوان را
اگر زین پیش جان می پروریدم
کنون بدرود خواهم کرد جان را
بدار ای ساربان محمل که از دور
ببینم آن مه نامهربان را
دمی بر چشمهی چشمم فرود آی
کنون فرصت شمار آب روان را
گر آن جان جهان را باز بینم
فدای او کنم جان و جهان را
چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم
نهم پی بر پی آن ابرو کمان را
شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه
بشکر خنده بگشاید دهان را
چو روی دوستان باغست و بستان
بروی دوستان بین بوستان را
چو میدانی که دوران را بقا نیست
غنیمت دان حضور دوستان را
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۲ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد