*****
در شبان غم تنهايي خويش


عابد چشم سخنگوي توام


من درين تاريكي


من درين تيره شب جانفرساي


زائر ظلمت گيسوي توام


0000


گيسوان تو، پرشان تر از انديشه ي من


گيسوان تو، شب بي پايان

 


جنگل عطر آلود


..
شكن گيسوي تو

 




موج درياي خيال


كاش با زورق انديشه شبي


از شط گيسوي مواج تو، من


بوسه زن بر سر هر موج، گذر ميكردم


كاش بر اين شط مواج سياه


همه ي عمر سفر ميكردم


....
من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو


سرشار سرور


گيسوان تو در انديشه ي من


گرم رقصي موزون


كاشكي پنجه ي من


در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست


چشم من، چشمه ي زاينده ي اشگ


گونه ام بستر رود


كاشكي همچو حبابي بر آب


در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود


....
شب تهي از مهتاب


شب تهي از اختر


ابر خاكستري بي باران پوشانده


آسمان را يكسر


ابر خاكستري بي باران دلگير است


و سكوت تو،پس پرده خاكستري سرد كدورت، افسوس


سخت دلگير تر است


....
شوق باز آمدن سوي توام هست،اما


تلخي سرد كدورت در تو


پاي پوينده ي راهم بسته


ابر خاكستري بي باران


راه بر مرغ نگاهم بسته


0000


واي،باران،باران


شيشه ي پنجره را باران شست


از دل من اما