بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم ...مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست...سعدی

خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست

 

در بهشتست که همخوابه حورالعینیست

 


دولت آنست که امکان فراغت باشد

 

 تکیه بر بالش بی دوست نه بس تمکینیست

 


همه عالم صنم چین به حکایت گویند

 

 صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست

 


روی اگر باز کند حلقه سیمین در گوش

 

 همه گویند که این ماهی و آن پروینیست

 


گر منش دوست ندارم همه کس دارد دوست

 

 تا چه ویسیست که در هر طرفش رامینیست

 


سر مویی نظر آخر به کرم با ما کن

 

ای که در هر بن موییت دل مسکینیست

 


جز به دیدار توام دیده نمی‌باشد باز

 

 گویی از مهر تو با هر که جهانم کینیست

 


هر که ماه ختن و سرو روانت گوید

 

 او هنوز از قد و بالای تو صورت بینیست

 


بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم

 

مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست

 


نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی

 

 وین نه عیبست که در ملت ما تحسینیست

 


کافر و کفر و مسلمان و نماز و من و عشق

 

 هر کسی را که تو بینی به سر خود دینیست

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت..چشم ندارد خلاف هر که درین دام رفت..سعدی

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاف هر که درین دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده بر انداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
...
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای بر فروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبود هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت