دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد‏

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد‏


بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد‏


درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران‏


بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد‏


ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس‏


یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد‏


ترا بر در نشاند او بطراری که می آید


تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد‏


بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین


که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد‏


نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد‏


نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد‏


بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان‏


میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد‏


بنُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن‏


اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد‏


چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار‏


ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد‏


چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی


حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد‏


چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی


که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد.معینی کرمانشاهی

ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد


ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد


مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم


در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد


من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي


در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد


خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم


در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد


يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي


بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد


موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد


يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد


بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان


خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

معینی کرمانشاهی

خوش خبر مي آيم اي غم از دلم پرواز كن..معینی کرمانشاهی

خوش خبر مي آيم اي غم از دلم پرواز كن


خرمني گل را بدامن مي كشم ره باز كن


روز گارا ز آتش دل بند بندم ، سوختي


در ني جانم ، نواي تازه اي را ساز كن


بر لبم فريادها بود اي هنر پرور زمان


روح خاموش مرا، از نو سخن پرداز كن


اين قلم در حسب حالم ، سخت سنگين جوهر است


اي سرشك خوش سكوتم ،قصه اي ابراز كن


اشك من گل كرده ، اي طاووس خوشرفتار غم


چتر صد رنگت مبارك ، هرچه خواهي ناز كن


اي ترانه خوان خوش غوغا ،اگر بانگي زدي


گه گهي هم ياد من با نرگس شيراز كن



معینی کرمنشاهی

آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد ..مولانا

آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد





وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد





امروز به از دينه اي مونس ديرينه





دي مست بدان بودم كز وي خبرم آمد




آنكس كه همي جستم دي من به چراغ او را





امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد





دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر





زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد





آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين





وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد





از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد





وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد







امروز سليمانم كانگشتريم دادي





وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد





از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم







يا رب چه سعادتها كه زين سفرم آمد





وقتست كه مي نوشم تا برق زند هوشم





وقتست كه بر پرم چون بال و پرم آمد





وقتست كه درتابم چون صبح درين عالم





وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد




بيتي دو بماند اما بردند مرا جانا





جايي كه جهان آنجا بس مختصرم آمد





شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد





وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد





مستي سرم آمد نور نظرم آمد





چيز دگر ار خواهي چيز دگرم آمد



مولانا

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم ..استاد شهریار

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم


آخر نه باغبانم؟ شرط است من نباشم


ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار


چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم


عهدی که رشته‌ی آن با اشک تاب دادی


زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم


اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به


تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم


بی‌چون تو همزبانی من در وطن غریبم


گر باید این غریبی گو در وطن نباشم


با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان


من بیش از این اسیر زندان تن نباشم


بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان


گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم


بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار


من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز(ملك الشعرا بهار

نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز


طره ي پرشكنش سلسله باز است هنوز


عاشقان را سپه ناز براند از در دوست


بر در دوست مرا روي نياز است هنوز


خاك محمود شد از دست حوادث بر باد


دردلش آتش سوداي اياز است هنوز


هر كسي را سر كوي صنمي شد مقصود

 
مقصد ساده دلان خاك حجاز است هنوز

 
گرچه شد عمر من از خط تو كوتاه ولي

 
دست اميد به زلف تو دراز است هنوز

 
مسجد حسن تو ازخط شده ويران ليكن

 
طاق ابروي تو محراب نماز است هنوز


روزي اي گل به چمن چشم گشودي از ناز


چشم نرگس به تماشاي تو باز است هنوز


زين تحسر كه چرا سوخت پر پروانه

 
شمع دل سوخته در سوز و گداز است هنوز


باز شد شهپر مرغان گرفتار، بهار


بستگي هاست كه در ديده باز است هنوز


(ملك الشعرا بهار

شاهدان گر دلبری زين سان کنند..حافظ

شاهدان گر دلبری زين سان کنند


زاهدان را رخنه در ايمان کنند


هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد


گلرخانش ديده نرگسدان کنند


ای جوان سروقد گويی ببر


پيش از آن کز قامتت چوگان کنند


عاشقان را بر سر خود حکم نيست


هر چه فرمان تو باشد آن کنند


پيش چشمم کمتر است از قطره ای


اين حکايت ها که از طوفان کنند


يار ما چون گيرد آغاز سماع


قدسيان بر عرش دست افشان کنند


مردم چشمم به خون آغشته شد


در کجا اين ظلم بر انسان کنند


خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز


عيش خوش در بوته هجران کنند


سر مکش حافظ ز آه نيم شب


تا چو صبحت آينه رخشان کنند

بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند..حافظ

 بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند


گره از کار فروبسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند


دل قوي دار که از بهر خدا بگشايند

به صفاي دل رندان صبوحي زدگان


بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند

نامه تعزيت دختر رز بنويسيد


تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند

گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب


تا حريفان همه خون از مژه‌ها بگشايند

در ميخانه ببستند خدايا مپسند


که در خانه تزوير و ريا بگشايند

حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا
که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس ..شهریار

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس


آن‌چنان سوخم از آتش هجران که مپرس


گله‌ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی


آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس


مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا


ناله‌هائی است در این کلبه‌ی احزان که مپرس


سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر


منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس


گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

 
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس


عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم


که دلی بشکند آن پسته‌ی خندان که مپرس


بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز


که پلی بسته به سر چشمه‌ی حیوان که مپرس


این که پرواز گرفته است همای شوقم


به هواداری سرویست خرامان که مپرس


دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید


آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس


شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر


که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس

سحر ، بلبل حکايت با صبا کرد..شعر حافظ

 

سحر ، بلبل حکايت با صبا کرد


! که عشق روی گل ، با ما چه ها کرد


از آن رنگ رخم خون در دل افتاد


و از آن گلشن ، به خارم مبتلا کرد


غلام همت  آن نازنينم


که کار خير ، بی روی و ريا کرد


من از بيگانگان ديگر ننالم


که با من هر چه کرد ، آن آشنا کرد


گر از سلطان طمع کردم ، خطا بود


ور از دلبر وفا جستم ، جفا کرد


خوشش باد آن نسيم صبحگاهی


که درد شب نشينان را دوا کرد


نقاب گل کشيد و زلف سنبل


گره بند قبای غنچه ، وا کرد


به هر سو بلبل عاشق در افغان


تنعم از ميان باد صبا کرد


بشارت بر به کوی می فروشان


که حافظ توبه از زهد ريا کرد


وفا از خواجگان شهر با من


کمال دولت و دين بوالوفا کرد

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمـع ..حافظ

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمـع


شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست


بـس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشتـه صـبرم به مقراض غمت ببریده شد


همـچـنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع


گر کـمیت اشـک گلگونم نـبودی گرم رو


کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع



حافظ

اروز وصل دوستداران ياد باد...شعر حافظ

روز وصل دوستداران ياد باد


ياد باد آن روزگاران ياد باد


کامم از تلخي غم چون زهر گشت


بانگ نوش شادخواران ياد باد


گرچه ياران فارغند از ياد من


از من ايشان را هزاران ياد باد


اين زمان در کس وفاداري نماند


زان وفاداران و ياران ياد باد


مبتلا گشتم در اين بند و بلا


کوشش آن حق‌گزاران ياد باد


گرچه صد رود است در چشمم مدام


زنده‌رود و باغ کاران ياد باد


راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند


اي دريغ آن رازداران ياد باد ران ياد باد


ياد باد آن روزگاران ياد باد


کامم از تلخي غم چون زهر گشت


بانگ نوش شادخواران

لوح گور..نه در رفتن حرکت بود..نه درماندن سکونی. شاملو

لوح گور


نه در رفتن حرکت بود


شاخه ها را از ریشه جدایی نبود


و باد سخن چین


با برگ ها رازی چنان نگفت


که بشاید.

دوشیزه عشق من


مادری بیگانه است


و ستاره پر شتاب


در گذرگاهی مایوس


بر مداری جاودانه می گردد.

.
.
احمد شاملو

سیمین بری گل پیکری آری.از جمشید شیبانی .. جاودنه وخاطره بر انگیز

از ترانه های ماندگار جمشید شیبانی با صدای جاودانه گل نراقی و

 

 همچنین ویگن تقدیم به دلتنگی های تو نازنینم

:
سیمین بری گل پیکری آری


از ماه و گل زیباتری آریسیمین بری گل پیکری آری


از ماه و گل زیباتری آری


همچون پری افسون گری آری


دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من


سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من



هر شب که مه در آسمان


گردد عیان دامن کشان


گویم به او راز نهان


که با من چه ها کردی


به جانم جفا کردی



هم جان و هم جانانه ای امّا


در دلبری افسانه ای امّا


امّا ز من بیگانه ای امّا


آزرده ام خواهی چرا ؟ تو ای نوگل زیبا


افسرده ام خواهی چرا ؟ تو ای آفت دل ها



عاشق کشی ، شوخی ، فسون کاری


شیرین لبی ، امّا دل آزاری


با ما سر جور و جفا داری


می سوزم از هجران تو ، نترسی ز آه من


دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من



دارم ز تو نامهربان


شوقی به دل شوری به جان


می سوزم از سوز نهان


ز جانم چه می خواهی


نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم


بستان از آن نامهربان دادم


بیداد او برکنده بنیادم


گو ماه من ، از آسمان


دمی چهره بنماید


تا شاهد امید من


ز رخ پرده بگشاید