آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد ..مولانا
آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد
وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد
امروز به از دينه اي مونس ديرينه
دي مست بدان بودم كز وي خبرم آمد
آنكس كه همي جستم دي من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد
آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين
وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سليمانم كانگشتريم دادي
وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم
يا رب چه سعادتها كه زين سفرم آمد
وقتست كه مي نوشم تا برق زند هوشم
وقتست كه بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست كه درتابم چون صبح درين عالم
وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد
بيتي دو بماند اما بردند مرا جانا
جايي كه جهان آنجا بس مختصرم آمد
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد
مستي سرم آمد نور نظرم آمد
چيز دگر ار خواهي چيز دگرم آمد
مولانا
وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد
امروز به از دينه اي مونس ديرينه
دي مست بدان بودم كز وي خبرم آمد
آنكس كه همي جستم دي من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد
آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين
وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سليمانم كانگشتريم دادي
وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم
يا رب چه سعادتها كه زين سفرم آمد
وقتست كه مي نوشم تا برق زند هوشم
وقتست كه بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست كه درتابم چون صبح درين عالم
وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد
بيتي دو بماند اما بردند مرا جانا
جايي كه جهان آنجا بس مختصرم آمد
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد
مستي سرم آمد نور نظرم آمد
چيز دگر ار خواهي چيز دگرم آمد
مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد