شعری از سیمین بهبهانی

همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک

 


خنجرم ،‌ آبداده از زهرم

 

 


اندکی دورتر !‌ که سر تا پا

 


کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم

 


لب منه بر لبم !‌ که همچون مار

 


نیش در کام خود نهان دارم

 


گره بغض و کینه یی خاموش

 


پشت این خنده در دهان دارم

 


سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن

 


آتشی هست زیر خاکستر

 


ترسم آتش به جانت اندازم

 


سوزمت پای تا به سر یکسر

 


مهربانی امید داری و ، من

 


سرد و بی رحم همچو شمشیرم

 


مار زخمین به ضربت سنگم

 


ببر خونین ز ناوک تیرم

 


............
............
همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک

 


خنجرم ، آبداده از زهرم

 


اندکی دورتر !‌ که سر تا پا

 


کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم

 


خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش

 


بر دل خصم خیره بنشانم

 


آتشم ، آتشم که آخر کار

 


خرمن جور را بسوزانم

 


"سيمين بهبهانی

شعری از خیام

كم كن طمع جهان وميزي خورسند
 
 

وز نيك وبد زمانه بگسل پيوند
 
 

مي در كف وزلف دلبري گير كه زود
 
 

هم بگذرد ونماند اين روزي چند
 
 
 
گر مي نوشد گدا بميري برسد
 
 

ور روبهكي خورد بشيري برسد
 
 

ور پير خورد جواني ازسر گيرد
 
 

ور زانكه جوان خورد به پيري برسد
 
 

 اين قافله عمر عجب مي گذرد
 
 

درياب دمي كه با طرب مي گذرد
 
 

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
 
 
 

پيش ار پياله را كه شب مي گذرد
 

شعري از حافظ..ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

 

وین راز سر به مهر، به عالم سمر شود

 

گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر

 

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به میکده، گریان و دادخواه

کز دست غم، خلاص من آنجا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

 

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

ای جان، حدیث ما بر دلدار بازگو

 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

 

آری به یمن لطف شما خاک، زر شود**

 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یارب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

 

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود*

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

 

سرها بر آستانه او، خاک در شود**

 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

 

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

شعري از مولوي

مرا گویی کرایی من چه دانم

 

 

 چنین مجنون چرایی من چه دانم

 

 


مرا گویی بدین زاری که هستی

 

 

به عشقم چون برایی من چه دانم

 

 


منم در موج دریاهای عشقت

 

 

 مرا گویی کجایی من چه دانم

 



مرا گویی به قربانگاه جانها


 

 

 نمیترسی که آیی من چه دانم

 



مرا گویی اگر کشتهء خدایی

 

 

 چه داری از خدایی من چه دانم

 

 


مرا گویی چه میجویی دگر تو

 

 

 ورای روشنایی من چه دانم

 

 


مرا گویی ترا با این قفس چیست

 

 

 اگر مرغ هوایی من چه دانم

 

 


مرا راه صوابی بود گم شد

 

 

 از آن ترک ختایی من چه دانم

 

 


بلا را از خوشی نشناسم ایرا

 

 

 بغایت خوش بلایی من چه دانم

 

 


شبی بربود ناگه شمس تبریز

 

 

زمن یکتا دوتایی من چه دانم


 

 

 

شعری از فروغ

شب تيره و ره دراز و من حيران

 


فانوس گرفته او به راه من

 


بر شعله بي شکيب فانوسش

 


وحشت زده مي دود نگاه من

 


بر ما چه گذشت؟ کس چه مي داند

 


در بستر سبزه هاي تر دامان

 


گويي که لبش به گردنم آويخت

 


الماس هزار بوسه سوزان

 


بر ما چه گذشت؟ کس چه مي داند

 


من او شدم ... او خروش دريا

 


من بوته وحشي نيازي گرم

 


او زمزمه نسيم صحراها

 


من تشنه ميان بازوان او

 


همچون علفي ز شوق روييدم

 


تا عطر شکوفه هاي لزران را

 


در جام شب شکفته نوشيدم

 


باران ستاره ريخت بر مويم

 


از شاخه تک درخت خاموشي

 


در بستر سبزه هاي تر دامان

 


من ماندم و شعله هاي آغوشي

 


مي ترسم از اين نسيم بي پروا

 


گد با تنم اين چنين دراويزد

 


ترسم که زپيکرم ميان جمع

 


عطر علف فشرده برخيزد

 



فروغ

غم وعشق وباده

غم و عشق و باده

 

رها نمي كنم امشب ز دست دامن باده

 

به ماتمي كه مرا دامن تو دست نداده

 

ولي ز باده هم امشب اميد عافيتم نيست

 

كه با «خمار» نگاهت چه مي كند «خُم» باده

 

 

در خزان جدائي تو بي سب نگشائي

 

گل هميشه بهارم ندانمت چه فتاده

 

گرم پياده ببايد سفر به كوي تو كردن

 

من اين سفر به سرآيم چه جاي پاي پياده؟

 

قسم به لالۀ رويت ، مرا ز عشق تو داغي...

 

كه بر دل است ، فلك لاله را به دل ننهاده

 

مرا اميد رهائي به تار موي تو بسته

 

كه سيم و زرگره از كار بسته ام نگشاده

 

دگر مخاطب من شيخ بي تفاوت شهر است

 

ـ كه كنز لطفِ اله است و گنج فيض و افاده ـ

 

تو بي خبر كه غم و عشق باده را نپرستي

 

ندانم اينكه ترا مادر از براي كه زاده؟

 

ترا كه اين همه فريادهاست در غم هستي

 

مبرهن است كه آتش به خرمنت نفتاده

نگارش توسط عذرا مجیبی سه شنبه ۳ نیمه شب

شعري از حسين منزوي

ماه من باش و ماه را بگذار.

 

گل من شو گياه را بگذار.

 

ماه من شو ولي هميشه بتاب.

 

قصه ابر وماه را بگذار.

 

با من از داستان عشق بگو.

 

قصه شيخ وشاه را بگذار

 

.اي كه تمكين سرخ با لب تست.

 

ناز چشم سياه را بگذار.

 

طربش را بگير وقسمت كن

 

.اظطراب گناه را بگذار

 

.لطف يك در ميان نبودش به

 

 فترت گاهگاه را بگذار

 

.بهترين نيستم ولي خوبم

 

.دلبرم دلبخواه را بگذار

 

.خود زمين لرزه ايست عشق از وي

 

.طمع تكيه گاه را بگذار.

 

چون كشد باد تيغ تيزش را.

 

سر بگير وكلاه را بگذار.


منزوي نگارش عذرا مجيبي 30/4 عصر دوشنبه

شعری از حافظ

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم

 


چرا نه خاك سركوي يار خود باشم

 


غم غريبي وغربت چو بر نمي تابم

 


به شهر خود روم وشهريار خود باشم

 


زمحرمان سرا پرده وصال شوم

 


زبندگان خداوندگار خود باشم

 


چو كار عمر نه پيداست باري ان اولي

 


كه روز واقعه پيش نگار خود باشم

 


زدست بخت گران وكار بيسامان

 


گرم بود گله راز دار خود باشم

 


هميشه پيشه من عاشقي ورندي بود

 


دگر بكوشم ومشغول كار خود باشم

 


بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ

 


وگرنه تا بابد شرمسار خود باشم

 


نگارش عذرا مجيبي

 


ساعت 2 بامداد دوشنبه

هوشنگ ابتهاج

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

 


این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 


حالیا عکس دل ماست در آیینه جام

 


تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 


دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

 


چون به خون دل ما دست نمود ای ساقی؟

 


تشنه خون زمین است فلک زین مه نو



کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

 


بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

 


نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

 


هوشنگ ابتهاج

شعری از فروغ

که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

 


و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

 


گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

 


با خود بسوی بستر شب می برد

 


ایا دوباره گیسوانم را

 


در باد شانه خواهم زد ؟

 


ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

 


و شمعدانی ها را

 


در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

 


ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

 


ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

 


به مادرم گفتم دیگر تمام شد

 


گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

 


باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 


انسان پوک

 


انسان پوک پر از اعتماد

 


نگاه کن که دندانهایش

 


چگونه وقت جویدن سرود میخواند

 


و چشمهایش

 


چگونه وقت خیره شدن می درند

 


و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

 


صبور

 


سنگین

 


سرگردان

 


در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

 


مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 


بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار

 

میکنند

 


ــ سلام

 


ــ سلام

 


ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را

 


بوییده ای ؟...

 


زمان گذشت

 


زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

 


شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

 


و با زبان سردش

 


ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

 


من از کجا می ایم ؟

 


من از کجا می ایم ؟

 


که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

 


هنوز خک مزارش تازه است

 


مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...

 


چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

 


چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

 


چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی

 


و چلچراغها را

 


از ساقه های سیمی می چیدی

 


و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

 


تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 
و آن ستاره های مقوایی

 


به گرد لایتناهی می چرخیدند

 


چرا کلان را به صدا گفتند ؟

 


چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

 


چرا نوازش را

 


به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟

 


نگاه کن که در اینجا

 


چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

 


و با نگاه نواخت

 


و با نوازش از رمیدن آرمید

 


به تیره های توهم

 


مصلوب گشته است

 


و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

 


که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 


چگونه روی گونه او مانده ست

 


سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

 


سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

 


من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

 


زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

 


زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

 


زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

 


زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

 


این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

 


به سوی لحظه ی توحید می رود

 


و ساعت همیشگیش را

 


با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

 


این کیست این کسی که بانگ خروسان را

 


آغاز قلب روز نمی داند

 


آغاز بوی ناشتایی میداند

 


این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

 


و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

 


پس آفتاب سر انجام

 


در یک زمان واحد

 


بر هر دو قطب نا امید نتابید

 


تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

 


و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

 


جنازه های خوشبخت

 


جنازه های ملول

 


جنازه های سکت متفکر

 


جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک

 


در ایستگاههای وقت های معین

 


و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 


و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

 


آه

 


چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

 


و این صدای سوتهای توقف

 

 
در لحظه ای که باید باید باید

 


مردی به زیر چرخهای زمان له شود

 


مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

 


من از کجا می ایم؟

 


به مادرم گفتم دیگر تمام شد

 


گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

 


باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 


سلام ای غرابت تنهایی

 


اتاق را به تو تسلیم میکنم

 


چرا که ابرهای تیره همیشه

 


پیغمبران ایه های تازه تطهیرند

 


و در شهادت یک شمع

 


راز منوری است که آنرا

 


آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

 


ایمان بیاوریم

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 


ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

 


به داسهای واژگون شده ی بیکار

 


و دانه های زندانی

 


نگاه کن که چه برفی می بارد ...

 


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

 


که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 


سال دیگر وقتی بهار

 

 


با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

 


و در تنش فوران میکنند

 


فواره های سبز ساقه های سبکبار

 


شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد


.
.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 

 
و این منم

 


زنی تنها

 


در آستانه ی فصلی سرد

 


در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

 


و یأس ساده و غمنک آسمان

 


و ناتوانی این دستهای سیمانی

 


زمان گذشت

 


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 


چهار بار نواخت

 


امروز روز اول دیماه است

 


من راز فصل ها را میدانم

 


و حرف لحظه ها را میفهمم

 


نجات دهنده در گور خفته است

 


و خک ‚ خک پذیرنده

 


اشارتیست به آرامش

 


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 


در کوچه باد می اید

 


در کوچه باد می اید

 


و من به جفت گیری گلها می اندیشم

 


به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

 


و این زمان خسته ی مسلول

 


و مردی از کنار درختان خیس میگذرد



مردی که رشته های آبی رگهایش

 


مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 

 


بالا خزیده اند

 



و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

 


تکرار می کنند

 


ــ سلام

 


ــ سلام

 


و من به جفت گیری گلها می اندیشم

 


در آستانه ی فصلی سرد

 


در محفل عزای اینه ها

 


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 


و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 


چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

 


صبور

 


سنگین

 


سرگردان

 


فرمان ایست داد


 


چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده

 

ست

 


در کوچه باد می اید

 


کلاغهای منفرد انزوا

 


در باغ های پیر کسالت میچرخند

 


و نردبام

 


چه ارتفاع حقیری دارد

 


آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

 


با خود به قصر قصه ها بردند

 


و کنون دیگر

 


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

 


و گیسوان کودکیش را

 


در آبهای جاری خواهد ریخت

 


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

 



در زیر پا لگد خواهد کرد ؟


 


ای یار ای یگانه ترین یار

 


چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 


انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد


 


انگار از خطوط سبز تخیل بودند

 


آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

 


انگار

 

 


آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت

 

 


چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

 


در کوچه باد می اید

 


این ابتدای ویرانیست

 


آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

 


ستاره های عزیز

 


ستاره های مقوایی عزیز

 


وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

 


دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

 


ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید

 

بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

 


من سردم است

 


من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

 


ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

 


نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

 


و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

 


چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

 


من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

 


من سردم است و میدانم

 


که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

 


جز چند قطره خون

 


چیزی به جا نخواهد ماند

 


خطوط را رها خواهم کرد

 


و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

 


و از میان شکلهای هندسی محدود

 


به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 


من عریانم عریانم عریانم

 


مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

 


و زخم های من همه از عشق است

 


از عشق عشق عشق

 


من این جزیره سرگردان را

 


از انقلاب اقیانوس

 


و انفجار کوه گذر داده ام

 


و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

 


که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

 


سلام ای شب معصوم

 


سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

 


به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

 


و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

 


ارواح مهربان تبرها را می بویند

 


من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم

 


و این جهان به لانه ی ماران مانند است

 


و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

 


که همچنان که ترا می بوسند

 


در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 


سلام ای شب معصوم

 


میان پنجره و دیدن

 


همیشه فاصله ایست

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


انگار مادرم گریسته بود آن شب

 


آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

 


آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

 


آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

 


و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

 


و من دراینه می دیدمش

 


که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود

 


و ناگهان صدایم کرد

 


و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

 


انگار مادرم گریسته بود آن شب

 


چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

 


چرا نگاه نکردم ؟

 


تمام لحظه های سعادت می دانستند

 


که دست های تو ویران خواهد شد

 


و من نگاه نکردم

 


تا آن زمان که پنجره ی ساعت

 


گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

 


چهار بار نواخت

 


و من به آن زن کوچک

شعری از سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

 


نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 



به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

 


شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 



حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

 


دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 



مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

 


که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 



من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

 


که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

 



بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

 


که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

 



مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

 


که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 



به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

 


که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 



مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

 


سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم

 



به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

 

 


و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 



مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

 


که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

شعری از مشیری

در بنفشه زار چشمت

 

 


من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

 


من به بهترین بهار ها رسیده ام

 

 


ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

 

 


لحظه های هستی من از تو پر شده ست

 

 


آه

 

 


در تمام روز ، در تمام شب

 

 


در تمام هفته ، در تمام ماه

 

 


در فضای خانه ، کوچه ، راه

 

 


در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب

 

 


در خطوط درهم کتاب

 

 


در دیار نیلگون خواب

 

 


ای جدایی تو بهترین بهانۀ گریستن

 

 


بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده

 

 

ام

 

 



خوب خوب نازنین من

 

 


نام تو مرا همیشه مست می کند

 

 


بهتر از شراب

 

 


بهتر از تمام شعر های ناب

 

 


نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی ست

 

 


من تو را

 

 


به خلوت خدایی خیال خود

 

 


((بهترین بهترین من )) خطاب می کنم

 

 


بهترین بهترین من

 

 



فریدون مشیری

رها زسلسله پاییز

رها زسلسله پاييز



زباغ پيرهنت چون دريچه ها واشد

 


بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد

 


رها زسلطه پاييز در بهار اطاق

 


گلي به نام تو در بازوان من وا شد

 


بديدن تو همه ذره هاي من شد چشم

 


وچشم ها همه سر به پا تماشا شد

 


تمام منظره پوشيده از تو شد يعني

 


جهان به چشم دل من دو باره زيبا شد

 


زمانه ريخت به جامم هر انچه تلخانه

 

 

به نام تو كه در اميختم گوارا شد

 

 


فرشته ها تو ومن را به هم نشان دادند

 


ميان زهره وماه از تو گفتگوها شد

 

 


تنت هنوز به اندازه اي لطافت داشت

 


كه گل در اينه از ديدنش شكوفا شد

 


شتاب خواستنت اين چنين كه مي بالد

 


به دوري تو مگر مي توان شكيبا شد؟

 


اميد وار نبودم دوباره از دل تو

 


كه مهربان بشود با دل من اما شد

 


دو باره طوطيك شوكراني شعرم

 


به خنده خندهء شيرين تو شكر خا شد

 


قرار نامه وصل من وتو بود انكه

 


به روي شانه تو با لب من امضا شد

 


ساعت 30/12 جمعه

 


شعر از حسين منزوي

 


نگارش عذرا مجيبي

شعری از حافظ

يارم چو قد  ح بدست گيرد.

 بازار بتان شكست گيرد.

 هركس كه بديد چشم او گفت

 .كو محتسبي كه مست گيرد.

 بحر فتاده ام چو ماهي.

 تا يار مرا بشست گيرد

 .درپاش فتاده ام بزاري.

ايا بود انكه دست گيرد

 خرم دل انكه همچو حافظ.

جامي زمي الست گيرد

تمامش شوکران بود..منزوی

من عشق را انگار يك شب خواب ديدم

 

 

 


وز رهگذرها داستانش را شنيدم

 

 


كو ان سبكباري؟كه چون پر مي گشودم

 

 


چون كودكان در خواب هايم مي پريدم

 

 


من زخمي از ديروزم وبيزار از امروز

 

 


وزانچه مي نامند فردا نا اميدم

 

 

 


يا جبر بود و يا جهان تاريك انروز

 

 


روزي كه من تقدير خود را بر گزيدم

 

 


شب بود وسردابي .نديدم افتابي

 

 

 

چندانکه تو درتوی ظلمت را دریدم

 

 


شب بو نبود اري تمامش شوكران بود

 

 


گل هاي بسياري كه از هر سوي چيدم

 

 


گفتم بيافروزم چراغي در شب اما

 

 


در زير اب انگار كبريتي كشيدم

 

 


همواره يا دير امدم يا زود يعني

 

 


هر بار بي هنگام شد وقتي رسيدم

 


حسين منزوي نامش گرامي باد

 


نگارش عذرا مجيبي

راز حلقه..فروغ عزیز

راز حلقه

 

 


دخترك خنده كنان گفت كه چيست

 


راز اين حلقه زر

 


راز اين حلقه كه انگشت مرا

 


اين چنين تنگ گرفته است به بر

 


راز اين حلقه كه در چهره او

 


اينهمه تابش ورخشندگي است

 


مرد حيران شد وگفت

 


حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

 


همه گفتند مبارك باشد

 


دخترك گفت دريغا كه مرا

 


باز در معني ان شك باشد

 


سال ها رفت وشبي

 


زني افسرده نظر كرد بر ان حلقه زر

 


ديد در نقش فروزنده او

 


روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

 


به هدر رفته هدر

 


زن پريشان شد وناليد كه واي

 


واي اين حلقه كه در چهره او

 


باز هم تابش ورخشندگي است

 


حلقه بردگي وبندگي است

 


فروغ نازنين يادش گرامي

 

 

 

شعری از فروغ فرخ زاد

مي روم خسته و افسرده وزار

 

 


سوي منزگه ويرانه ي خويش

 


به خدا مي برم از شهر شما

 


دل شوريده وديوانه ي خويش



مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

 


شستشويش دهم از رنگ نگاه

 


شستشويش دهم از لكه ي عشق

 


زين همه خواهش بي جا تباه

 


مي برم تا ز تو دورش سازم

 


زتو ،اي جلوه ي اميد محال

 


مي برم زنده بگورش سازم

 


تا از اين پس نكند ياد وصال

 


ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

 


آه،بگذار بگريزم من

 


ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

 


شايد آن به كه بپرهيزم من

 


بخدا غنچه ي شادي بودم

 


دست عشق آمد واز شاخم چيد

 


شعله ي آه شدم ،صد افسوس

 


كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 


عاقبت بند سفر پايم بست

 


مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

 


مي روم از دل من دست بدار

 


اي اميد عبث بي حاصل

 


فروغ فرخزاد