تمامش شوکران بود..منزوی
من عشق را انگار يك شب خواب ديدم
وز رهگذرها داستانش را شنيدم
كو ان سبكباري؟كه چون پر مي گشودم
چون كودكان در خواب هايم مي پريدم
من زخمي از ديروزم وبيزار از امروز
وزانچه مي نامند فردا نا اميدم
يا جبر بود و يا جهان تاريك انروز
روزي كه من تقدير خود را بر گزيدم
شب بود وسردابي .نديدم افتابي
چندانکه تو درتوی ظلمت را دریدم
شب بو نبود اري تمامش شوكران بود
گل هاي بسياري كه از هر سوي چيدم
گفتم بيافروزم چراغي در شب اما
در زير اب انگار كبريتي كشيدم
همواره يا دير امدم يا زود يعني
هر بار بي هنگام شد وقتي رسيدم
حسين منزوي نامش گرامي باد
نگارش عذرا مجيبي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد