برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

 


این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 


حالیا عکس دل ماست در آیینه جام

 


تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 


دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

 


چون به خون دل ما دست نمود ای ساقی؟

 


تشنه خون زمین است فلک زین مه نو



کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

 


بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

 


نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

 


هوشنگ ابتهاج