پیکرتراش پیرم وبا تیشه ی خیال یک شب تورازمرمرشعر آفریده ام تادرنگین چشم تونقش هوس نهم شعراز نادرپور
پیکرتراش پیرم وبا تیشه ی خیال یک شب تورازمرمرشعر آفریده ام
تادرنگین چشم تونقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه راخریده ام
برقامتت که وسوسه ی شستشو دراوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!
نادر نادرپور
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱۲:۳۲ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد