(ملك الشعرا بهار

نرگس غمزه زنش بر سر ناز است هنوز

طره ي پرشكنش سلسله باز است هنوز

عاشقان را سپه ناز براند از در دوست

بر در دوست مرا روي نياز است هنوز

خاك محمود شد از دست حوادث بر باد

دردلش آتش سوداي اياز است هنوز

هر كسي را سر كوي صنمي شد مقصود

مقصد ساده دلان خاك حجاز است هنوز

گرچه شد عمر من از خط تو كوتاه ولي

دست اميد به زلف تو دراز است هنوز

مسجد حسن تو ازخط شده ويران ليكن

طاق ابروي تو محراب نماز است هنوز

روزي اي گل به چمن چشم گشودي از ناز

چشم نرگس به تماشاي تو باز است هنوز

زين تحسر كه چرا سوخت پر پروانه

شمع دل سوخته در سوز و گداز است هنوز

باز شد شهپر مرغان گرفتار، بهار

بستگي هاست كه در ديده باز است هنوز