در بند
شعر فرخی یزدی
اي كه پرسي تا به كي در بند دربنديم ما
تا كه آزادي بود در بند ، در بنديم ما
خوار و زار و بي كس وبي خانمان و دربدر
با وجود اين همه غم ، شاد و خرسنديم ما
جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه
گوشه گير و سربلند و سخت پيونديم ما
در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم
با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما
مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم
زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما
ارتقاء ما ميسر مي شود با سوختن
بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما
گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند خلق
در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما
كشتي ما را خدايا ناخدا از هم شكست
با وجود آن كه كشتي را خداونديم ما
در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي
چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما
فرخي يزدي