فرخی یزدی

دلت به حال دل ما چرا نمی سوزد 
بسوزد آن که دلش بهر ما نمی سوزد

ز سوز اهل محبت کجا شود آگاه 
چو شمع آن که ز سر تا به پا نمی سوزد

در این محیط غم افزا گمان مدار که هست 
کسی کز آتش جور و جفا نمی سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته دل 
به حیرتم که چرا این بنا نمی سوزد

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین 
هر آن که گفت که فقر از غنا نمی سوزد

غریق بحر فنا ای خدا شدیم و هنوز 
برای ما دل این ناخدا نمی سوزد

ز تندباد حوادث ز بس که شد خاموش 
چراغ عمر من بینوا نمی سوزد