ای دل نگفتمت ،که به چشمش نظر مکن
کزغم چنان شوی ،که نبینی به خواب،خواب

ای دل نگفتمت ،که مرو در کمند عشق
آخر به قصد خویش ،چرا میکنی شتاب

ای دل نگفتمت، که اگر تشنه مرده‌ئی
سیراب کِی شود، جگر تشنه از شراب

ای دل نگفتمت ،که مریز آبروی خویش
پیش رُخی، کزو برود آبروی آب

ای دل نگفتمت ،که ز خوبان مجوی مهر
زانرو که ذرّه ،مِهر نجوید ز آفتاب

ای دل نگفتمت ،که درین باغ دل مبند
کز این مَدَت، جُوی نگشاید به هیچ باب

ای دل نگفتمت، که مشو پای‌بند او
زیرا که کبک را نبُوَد ،طاقت عِناب...

خواجوی_کرمانی