#فریدون_مشیری..چه کنم من؟ که در این دشت و دمن.گل سرخی که نبود وای به من
در گلستانی، هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازهجوان،
صورتش زیبا، قامت موزون
چهرهاش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اینچنین لب به سخن باز نمود:
گفت: آن دلبر بی مهر و وفا
دوش میگفت به جمع رفقا:
«در فلان جشن، به دامان چمن
هرکه خواهد که برقصد با من،
از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ!»
چه کنم من؟ که در این دشت و دمن
گل سرخی که نبود وای به من
*
در همانجا به سر شاخهی بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است،
دلش افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم،
روحش از بند غم آزاد کنم،
رفت تا بادیهها پیماید،
گل سرخی به کف آرد، شاید!
*
جستجو کرد فراوان و چه سود،
که گل سرخ در آن فصل نبود،
هیچ گل درهمه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید،
گفت ای مونس جان، یار قشنگ!
گل سرخی ز تو خواهم خونرنگ
هرجه بایست، کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت،
*
گفت: «ای راحت دل، ای بلبل!
آنچنانی که تو میخواهی گل،
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش، قیمت جان خواهد بود
*
بلبلک کامده بود آن همه راه،
بود از محنت عاشق آگاه،
گفت: «برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد.»
گفت گل: «سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پرخون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لالهگون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمهای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همهجا مهتاب است
اینچنین آب و هوا نایاب است!»
*
بلبلک سینهی خود کرد، سپر
رفت سرمست به آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود؛ آری، در آب و گلش
*
شد سحر بلبل بی برگونوا
دگر از درد نمیکرد صدا،
جان به لب، سینه و دل چاک زده
بالوپر بر خسوخاشاک زده
گُل به کف، در گِل و خون غلط زنان
سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار، دراندیشهی یار
بود تا صبح همانجا بیدار،
بلبل افتاد به پایش، جان داد
گل به آن سوختهی حیران داد:
*
هر که میدید گمانش گل بود،
پاره های جگر بلبل بود،
*
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به دل ماتم او
بوسهاش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل، افتاد به راه
*
دلش آشفته بُد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید،
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ور انداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت: «افسوس، پزت عالی نیست!
*
گرچه دم میزنی از مهر و وفا
جامهات نیست ولی در خور ما!»
*
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد،
طعنه ها بود به هر لبخندش،
کرد پرپر گل و دور افکندش!
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پریرویان، آه!
#فریدون_مشیری
رهگذر بود یکی تازهجوان،
صورتش زیبا، قامت موزون
چهرهاش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه،
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اینچنین لب به سخن باز نمود:
گفت: آن دلبر بی مهر و وفا
دوش میگفت به جمع رفقا:
«در فلان جشن، به دامان چمن
هرکه خواهد که برقصد با من،
از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ!»
چه کنم من؟ که در این دشت و دمن
گل سرخی که نبود وای به من
*
در همانجا به سر شاخهی بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است،
دلش افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم،
روحش از بند غم آزاد کنم،
رفت تا بادیهها پیماید،
گل سرخی به کف آرد، شاید!
*
جستجو کرد فراوان و چه سود،
که گل سرخ در آن فصل نبود،
هیچ گل درهمه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید،
گفت ای مونس جان، یار قشنگ!
گل سرخی ز تو خواهم خونرنگ
هرجه بایست، کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت،
*
گفت: «ای راحت دل، ای بلبل!
آنچنانی که تو میخواهی گل،
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش، قیمت جان خواهد بود
*
بلبلک کامده بود آن همه راه،
بود از محنت عاشق آگاه،
گفت: «برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد.»
گفت گل: «سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پرخون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لالهگون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمهای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همهجا مهتاب است
اینچنین آب و هوا نایاب است!»
*
بلبلک سینهی خود کرد، سپر
رفت سرمست به آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز،
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود؛ آری، در آب و گلش
*
شد سحر بلبل بی برگونوا
دگر از درد نمیکرد صدا،
جان به لب، سینه و دل چاک زده
بالوپر بر خسوخاشاک زده
گُل به کف، در گِل و خون غلط زنان
سوی مأوای جوان گشت روان
عاشق زار، دراندیشهی یار
بود تا صبح همانجا بیدار،
بلبل افتاد به پایش، جان داد
گل به آن سوختهی حیران داد:
*
هر که میدید گمانش گل بود،
پاره های جگر بلبل بود،
*
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به دل ماتم او
بوسهاش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل، افتاد به راه
*
دلش آشفته بُد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید،
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ور انداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت: «افسوس، پزت عالی نیست!
*
گرچه دم میزنی از مهر و وفا
جامهات نیست ولی در خور ما!»
*
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد،
طعنه ها بود به هر لبخندش،
کرد پرپر گل و دور افکندش!
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پریرویان، آه!
#فریدون_مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۳:۳۵ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد