خواجوی کرمانی..از زلف تو زنار ببستيم و چو خواجو.در کفر بمانديم و بايمان نرسيديم.تقدیم همراهان گلم
با درود فراوان این غزل زیبای خواجو رو تقدیم میکنم
بدوستان همیشه همراه صفحه ام که اگر حضورشون نبود
این مجموعه فراهم نمی شد ارادتمند همه عزیزان













ما سر بنهاديم و به سامان نرسيديم
در درد بمرديم و بدرمان نرسيديم
گفتند که جان در قدمش ريز و ببر جان
جان نيز بداديم و بجانان نرسيديم
گشتيم گدايان سر کويش و هرگز
در گرد سراپرده سلطان نرسيديم
چون سايه دويديم به سر در عقبش ليک
در سايه آن سرو خرامان نرسيديم
رفتيم که جان بر سر ميدانش فشانيم
از سر بگذشتيم و به ميدان نرسيديم
چون ذره سراسيمه شديم از غم و روزي
در چشمه خورشيد درفشان نرسيديم
در تيرگي هجر بمرديم و ز لعلش
هرگز به لب چشمه حيوان نرسيديم
ايوب صبوريم که از محنت کرمان
چون يوسف گم گشته به کنعان نرسيديم
از زلف تو زنار ببستيم و چو خواجو
در کفر بمانديم و بايمان نرسيديم
خواجوی کرمانی
در درد بمرديم و بدرمان نرسيديم
گفتند که جان در قدمش ريز و ببر جان
جان نيز بداديم و بجانان نرسيديم
گشتيم گدايان سر کويش و هرگز
در گرد سراپرده سلطان نرسيديم
چون سايه دويديم به سر در عقبش ليک
در سايه آن سرو خرامان نرسيديم
رفتيم که جان بر سر ميدانش فشانيم
از سر بگذشتيم و به ميدان نرسيديم
چون ذره سراسيمه شديم از غم و روزي
در چشمه خورشيد درفشان نرسيديم
در تيرگي هجر بمرديم و ز لعلش
هرگز به لب چشمه حيوان نرسيديم
ايوب صبوريم که از محنت کرمان
چون يوسف گم گشته به کنعان نرسيديم
از زلف تو زنار ببستيم و چو خواجو
در کفر بمانديم و بايمان نرسيديم
خواجوی کرمانی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۸:۲۹ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد