با درود فراوان این غزل زیبای خواجو رو تقدیم میکنم

بدوستان همیشه همراه صفحه ام که اگر حضورشون نبود

این مجموعه  فراهم نمی شد ارادتمند همه عزیزان

ما سر بنهاديم و به سامان نرسيديم
در درد بمرديم و بدرمان نرسيديم

گفتند که جان در قدمش ريز و ببر جان
جان نيز بداديم و بجانان نرسيديم

گشتيم گدايان سر کويش و هرگز
در گرد سراپرده سلطان نرسيديم

چون سايه دويديم به سر در عقبش ليک
در سايه آن سرو خرامان نرسيديم

رفتيم که جان بر سر ميدانش فشانيم
از سر بگذشتيم و به ميدان نرسيديم

چون ذره سراسيمه شديم از غم و روزي
در چشمه خورشيد درفشان نرسيديم

در تيرگي هجر بمرديم و ز لعلش
هرگز به لب چشمه حيوان نرسيديم

ايوب صبوريم که از محنت کرمان
چون يوسف گم گشته به کنعان نرسيديم

از زلف تو زنار ببستيم و چو خواجو
در کفر بمانديم و بايمان نرسيديم

خواجوی کرمانی