اي دل نگفتمت که مرو در کمند عشق آخر بقصد خويش چرا ميکني شتاب

اي دل نگفتمت که اگر تشنه مرده ئي سيراب کي شود جگر تشنه از شراب

...

اي دل نگفتمت که منال ار چه روشنست کز زخم گوشمال فغان ميکند رباب

اي دل نگفتمت که مريز آبروي خويش پيش رخي کزو برود آبروي آب

اي دل نگفتمت که ز خوبان مجوي مهر زانرو که ذره مهر نجويد ز آفتاب

اي دل نگفتمت که درين باغ دل مبند کز اين مدت جوي نگشايد به هيچ باب

" خواجوی كرمانی "