سعدی.ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن.تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
سعدی.
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
.تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران
طوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود نه ره به درمان میبرم
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود اکنون به دندان میبرم
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
.تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران
طوعا و کرها بندهام ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود نه ره به درمان میبرم
ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن
تو بار جانان میبری من بار هجران میبرم
ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود اکنون به دندان میبرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲:۵۱ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد