گُنبد زرنگار.سعدی.از اين پس مکن تکيه بر روزگار!که ناگه ز جانت برآرد دمار!منه دل برين دير نا پای دار!
نگه کن بر اين گنبد زرنگار!
که سقفش بُود بی ستون استوار!
سراپرده چرخ گردنده بين!
در او شمعهای فروزنده بين!
يکی پاسبان و يکی پادشاه!
يکی دادخواه و يکی باج خواه!
يکی شادمان و يکی دردمند!
يکی کامران و يکی مستمند!
يکی باجدار و يکی تاجدار!
يکی سرفراز و يکی خاکسار!
يکی بر حصير و يکی بر سرير!
يکی در پلاس و يکی در حرير!
يکی بينوا و يکی مال دار!
يکی نامراد و يکی کامگار!
يکی در غنا و يکی در عنا!
يکی در بقا و يکی در فنا!
يکی تندرست و يکی ناتوان!
يکی سالخورد و يکی نوجوان!
يکی در ثواب و يکی در خطا!
يکی در دعا و يکی در دغا!
يکی نيک کردار و نيک اعتقاد!
يکی غرق در بحر فسق و فساد!
يکی نيک خلق و يکی تند خوی!
يکی بُردبار و يکی جنگ جوی!
يکی در تنعم يکی در عذاب!
يکی در مشقت يکی کامياب!
يکی در جهان جلالت امير!
يکی در کمند حوادث اسير!
يکی در گلستان راحت مقيم!
يکی با غم و رنج و محنت نديم!
يکی را برون رفت ز اندازه مال!
يکی در غم نان و خرچ عيال!
يکی چون گُل از خُرمی خنده زن!
يکی را دل آزرده خاطر حزن!
يکی بسته از بهر طاعت کمر!
يکی در گنه برده عمری بسر!
يکی را شب و روز مصحف بدست!
يکی خفته در کنج کيخانه مست!
يکی بر در شرع مسمار وار!
يکی در ره کفر زنّار دار!
يکی مُقبل و عالم و هوشيار!
يکی مدبر و جاهل و شرمسار!
يکی غازی و چابک و پهلوان!
يکی بزدل و سست و ترسنده جان!
يکی کاتب اهل ديانت ضمير!
يکی دزد باطن که نامش دبير!
از اين پس مکن تکيه بر روزگار!
که ناگه ز جانت برآرد دمار!
مکن تکيه بر لشکر بی عدد!
که شايد ز نصرت نيابی مدد!
مکن تکيه بر مُلک و جاه و حشم!
که پيش از تو بودست بعد از تو هم!
مکن بد که بدبينی از يار نيک!
نمی رويد از تخم بد بار نيک!
بسا پادشاهان سلطان نشان!
بسا پهلوانان کشور ستان!
بسا تند گردان لشکر شکن!
بسا شير مردان شمشيرزن!
بسا ماهرويان شمشاد قد!
بسا نازنينان خورشيد خد!
بسا ماهرويان نو خواسته!
بسا نو عروسان آراسته!
بسا نامدار و بسا کامگار!
بسا سرو قد و بسا گلعذار!
که کردند پيراهن عمر چاک!
کشيدند سر در گريبان خاک!
چنان خرمن عمرشان شد بباد!
که هرگز کسی زان نشانی نداد!
منه دل برين منزل جان ستان!
که در وی نبينی دلی شادمان!
منه دل برين کاخ خرّم هوا!
که می بارد از آسمانش بلا!
ثباتی ندارد جهان ای پسر!
به غفلت مبر عمر در وی بسر!
مکن تکيه بر مُلک و فرماندهی!
که ناگه چو فرمان رسد جان دهی!
منه دل برين دير نا پای دار!
ز (سعدی) همين يک سخن ياد دار!
((سعدی))
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد