شعری از حافظ
نفس بر امد و کام از تو بر نمی اید
فغان که بخت من از خواب در نمی اید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که اب زندگیم در نظر نمی اید
مگر به روی دلارای یار ما,ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی اید
مقیم زلف تو شد دلک چه خوش سوادی دید؟
کزان غریب بلاکش خبر نمی اید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی اید
در این خیال بسر شد مجال عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت بسر نماید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون زحلقه زلفت بدر نماید
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۵:۵۱ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد