حسين منزوی..دلم گرفته برايت» زبان سادهي عشق است.سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
به بهانه ی سال روز پروازش
به سينه مي زَنَدَم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
... نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
«دلم گرفته برايت» زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
به سينه مي زَنَدَم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
... نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
«دلم گرفته برايت» زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم...، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
«دلم گرفته برايت» زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم...، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
«دلم گرفته برايت» زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!
حسین منزوی در اول مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد. حسین منزوی در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعهشناسی روی آورد ...اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند. آرامگاهش در پایین شهر زنجان قرار دارد. از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد میشود. همایون شجریان از غزل وی در آلبوم باستاره ها استفاده کردهاست. آثار: ـــــــ با عشق در حوالی فاجعه - مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲. این ترک پارسیگوی (بررسی شعر شهریار). از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سرودهشده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷. با سیاوش از آتش. از ترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶. از کهربا و کافور. با عشق تاب میآورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲. به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید) این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک. از خاموشیها و فراموشیها. حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزلهای سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹. مجموعه اشعار حسین منزوی، انتشارات آفرینتش و نگاه، 1388 حیدر بابا - ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابا سلام» سروده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۴ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد