شعری از فروغ
اندوه تنهایی
... چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خست
ه ...
فروغ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۱:۴ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد