عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
...
تا کی از تزویر باشم رهنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده پندار میباید درید
توبه تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشا
هین که دل برخواست، می در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست **
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست **
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بیجهت در رقص آییم از الست
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۲:۵۱ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|