شعری از مولوی
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم
ور تو بگوئیم که نی, نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیدها نهان
تاسوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم , زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم بدلشکن
گر زسرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من بکجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر برم
آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف میکند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنکه ز تاب روی او نور صفا بدل کشد
وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور, نمی خوری پیش کس دگر برم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد