ميسوزم از فراقت روي از جفا بگردان...حافظ
می سوزم از فراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان
مه جلوه مينمايد بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مرغول را برافشان يعني به رغم سنبل
گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سر مست
در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همي نويسد بر عارضش خطي خوش
يارب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد