مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست...حافظ
مرحبا ای پيک مشتاقان ، بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت ، فدای نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام ، و من
بر اميد دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر ز مستی برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمه ای از شرح شوق خود ، از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم ، کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۷ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد