چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند..پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید.سعدی واین شاهکار

چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
  سعدی واین شاهکار
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید...
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید

دو اثر زیبا و شنیدنی از ساخته های استاد علی تجویدی.با صدای حمیراشعر  رهی معیری. بیژن ترفی..

دو اثر زیبا و شنیدنی از ساخته های استاد علی تجویدی
با صدای جادویی بانو حمیرا ..
* دیگر چه خواهی... دستگاه شور 
شعر : استاد رهی معیری.. 
متن ترانه ::
وفا با تو ای مه روا نبود
که سنگین دلان را وفا نبود
تا با تو بودم، شادم نکردی
رفتم ز کویت، یادم نکردی

چه شود اگر نگاهی،
فکنی به خاک راهی
کشتی من دلداده را،
بر خاک و خون افتاده را
دیگر چه خواهی

تو که یار دیگرانی،
غم و درد من چه دانی
بردی دل حسرت‌کشم،
افکنده‌ای در آتشم،
دیگر چه خواهی

به غیر از محبت گناهی ندارم
به جز اشک لرزان گواهی ندارم
یا با اسیران وفا نداری،
یا چشم لطفی به ما نداری
کشتی من دلداده را،
بر خاک و خون افتاده را،
دیگر چه خواهی

بی رخت، به شام غم
ندیده ام جلوه صبح شادی
حاصلی ازین چمن
نچیده‌ام جز گل نامرادی
ای غافل از افسرده‌جانان
نامهربان با مهربانان

تا با تو بودم، شادم نکردی
رفتم ز کویت یادم نکردی
کشتی من دلداده را،
بر خاک و خون افتاده را،
دیگر چه خواهی
*******************
پشیمانم.
آهنگ در دستگاه همایون..
شعر : استاد بیژن ترفی..
متن ترانه ::
اگر با دل مهربان تو من بی وفا شده ام پشیمانم
اگر به غیر تو در جهان به کسی آشنا شده ام پشیمانم

امیدم تویی /نا امیدم مکن جز تو یاری ندارم

سحر شد بگو / با کدام آرزو سر به بالین گذارم

به عشقت قسم / بر دو چشمت قسم /جز تو گر با کسی هم نوا شده ام پشیمانم

چرا پشت پا بر جهان نزنم؟/ به دست خود آتش به جان نزنم؟

بگو با همه بی پناهی خود / چرا شعله بر آشیان نزنم؟

به عهدی که با چشم مست تو بستم /دیوانگی کردم و آن شکستم

خدا داند / خدا داند / جز تو گر با کسی همنوا شده ام پشیمانم

میمیرم از این پریشانی /دردا که هرگز نمیدانی

بامن چه کرد این پشیمانی

با خدای خود گفت و گو دارم / عشق گذشته را آرزو دارم

خدا داند / خدا داند / امید دل نا امیدم تویی جز تو یاری ندارم

سحر شد بگو / با کدام آرزو سر به بالین گذارم

به عشقت قسم / بر دو چشمت قسم /جز تو گر با کسی آشنا شده ام پشیمانم

 

https://www.youtube.com/watch?v=u4LBnD093ZY

 

اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی ..من این طریق محبت ز دست نگذارم .سعدی

اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی 
.من این طریق محبت ز دست نگذارم .
سعدی 
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم 
نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست 
نه احتمال نشستن نه پای رفتارم 
کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست ...
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم
نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما 
نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم 
اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی
من این طریق محبت ز دست نگذارم
مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل
درست شد به حقیقت که نقش دیوارم
در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست
اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم 
به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی
همه جهان به درآیند گو به انکارم
کجا توانمت انکار دوستی کردن
که آب دیده گواهی دهد به اقرارم

#سعدي..شربتی تلختر از زهر فِراقت ،باید.تا کند لذّت وصل تو ،فراموش مرا

تا بُوَد بار غمت ،بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر ،جوش مرا

نگذرد یاد گل و سُنبُلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن، زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فِراقت ،باید
تا کند لذّت وصل تو ،فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو ،سر بر بالین
روزی ار با تو نشد، دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر، صد قَدَح ِنوش دهند
به دهان تو، که زهر آید از آن نوش، مرا

سعدی اندر کف جلاّد غمت می‌گوید
بنده‌ام ،بنده به کشتن ده و ،مفروش مرا

#سعدي

بازار مجازي...

بازار مجازي...
گردش در عالم مجازي يا به زبان ديگر اينترنت ، گاهي آن چنان آدم را سرگرم مي كند كه گذر زمان از ياد ميرود وقتي ادم سر برمي دارد مي بيند كه مدت زيادي از وقتش گذشته است درحالي كه مطالب زياد ديگري هم مانده است كه مي تواند اورا مدت ها سرگرم كند. با وجود اين كه كارهاي زيادي با اينترنت و كامپيوتر مي توانيم بكنيم امّا اگر در اين گردش به دنبال هدفي نباشيم و اطلاعات خاصي را كه لازم داريم جمع نكنيم ، چه بساكه بسياري از اوقاتي كه صرف گردش در عالم مجازي كرده ايم به هدر داده ايم . گردش در اين بازار كه هرجنسي با اختلافات فراوان در آن پيدا مي شود ، مانند رفتن به يك بازار است كه درآن اجناس فراواني نظرت را جلب مي كند و تو درمي ماني كه كدام يك را لازم داري تا بخري امّا بعداز مدتي كه اين دست وآن دست كردي و وقت زيادي تلف كردي تازه متوجه مي شوي كه هيچ خريدي نكرده اي ووقتت بيهوده سپري شده است 

غزل از سعدی ..دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد .ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

غزل از سعدی 
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد 
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد 
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد 
سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد 
فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد 
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را 
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد 
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین 
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد 
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین 
بر دل خوشست نوشم بی او نمیگوارد 
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی 
گوییم جان ندارد یا دل نمیسپارد 
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق 
در روز تیرباران باید که سر نخارد 
بیحاصلست یارا اوقات زندگانی 
الا دمی که یاری با همدمی برآرد 
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت 
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد