شب بود و عشق و وادی هجران شهریار.ماهی نتافت تا شـــود از مهــــر هـادیم

ساز عبادی


تـــا کی چــــو باد سر بـــــدوانی به وادیم

دلتنگ شامــگاه و به چشم ستـــــــاره بار 
   گویــی چــــــــراغ کوکبه بـــامـــــدادیم

چـــون لاله ام ز شعلـــه عشق تو یـــادگار
    داغ نــــــــدامتی است که بر دل نهادیم

چون طفــل اشک پرده دری شیوه تو بود 
    پنهـــــــان نمی کنم که ز چشم اوفتادیم

فرزند سر فراز خـــــدا را چه عیب داشت 
    ای مــــادر فلک که سیــــه بخت زادیم

در کوهســــــار عشق و وفا آبشـــــار غم
     خواند به اشک شـوقم و گلبانگ شادیم

مــــــــــرغ بهشت بودم و افتادمت به دام 
    اما تـــــو طفـل بودی و از دست دادیم

بی تـــــار طــــــره های تو مرهم گذار دل
     با زخمه صبــــا و سه تـــــــار عبـادیم

شب بود و عشق و وادی هجران شهریار   
  ماهی نتافت تا شـــود از مهــــر هـادیم

 

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد .بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر .حضرت حافظ

نامه ای از همکار ودوستی فرزانه را داشتم میخوندم

اغاز نامه غزل زیبا وبا شکوهی است از حضرت حافظ

و اختتامیه نامه هم این شعر استاد شهریاره

 لذت بردم گذاشتمش تو وبلاگم

 یادش بخیر. ان روزها وان انسانهای بزرگ وباخرد...

 هر دوسروده رو با هم میخونیم.. بیاد ان عزیز

 

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

 بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

 کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

 این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است ...

 دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

 تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

 هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

 دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

 بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

 اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

 بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

 در هر طرف که ز خیل حوادث کمین‌گهیست

 زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

 بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

 روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

 این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

 

 استاد شهریار

 

 مرغ بهشت بودم وافتادمت بدام

 اما تو طفل بودی واز دست دادیم

...از تو می خواستم.مرا باور کنی.که ساده هستم.تو رفته بودی..احمد رضا احمدی

احمد رضا احمدی
 
 
از دور حرکت می کنیم
تا به نزدیک تو برسیم
تو اگر مانده باشی
تو اگر در خانه باشی
من فقط به خانه تو آمدم
تا بگویم
آواز را شنیدم
تمام راه
...
از تو می خواستم
مرا باور کنی
که ساده هستم
تو رفته بودی
اکنون گفتم
که تو هستی
تو اگر نبودی
نمی دانستم
که می توانم
باران را در غیبت تو
دوست بدارم

تکیه بر دوستی دهر، مکن..که گهی دوست، دگر گاه عدو است .بسیار زیبا و دلنشین از پروین اعتصامی

صبحدم، تازه گلی خودبین گفت .......
بسیار زیبا و دلنشین از پروین اعتصامی

صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
کاز چه خاک سیهم در پهلوست
خاک خندید که منظوری هست
خیره با هم ننشستیم، ای دوست
مقصد این ره ناپیدا را ز کسی پرس
...
که پیدایش ازوست
همه از دولت خاک سیه است
که چمن خرم و گلشن خوشبو است
همه طفلان دبستان منند
هر گل و سبزه که اندر لب جو است
پوستین بودمت ایام شتا
چو شدی مغز، رها کردی پوست
جز تواضع نبود رسم و رهم
گر چه گلزار ز من چون مینو است
نکنم پیروی عجب و هوی
زانکه افتادگیم خصلت و خو است
تو، بدلجوئی خود مغروری
نشنیدی که فلک، عربده‌جو است
من اگر تیره و گر ناچیزم
هر چه را خواجه پسندد، نیکو است
گل بی خاک نخواهد روئید
خاک، هر سوی بود، گل زانسو است
خلقت از بهر تنی تنها نیست
چشم گر چشم شد، ابرو ابرو است
همگی خاک شویم آخر کار
همچو آن خاک که در برزن و کو است
برگ گل یا بر گلرخساری است
خاک و خشتی که ببرج و بارو است
تکیه بر دوستی دهر، مکن
که گهی دوست، دگر گاه عدو است
مشو ایمن که گل صد برگم
که تو صد برگی و گیتی صد رو است
گرچه گرد است بدیدن گردو
نه هر آن گرد که دیدی، گردو است
گوی چوگان فلک شد سرما
زانکه چوگان فلک، اینش گو است
همه، ناگاه گلوگیر شوند
همه را، لقمه‌ی گیتی به گلو است
کشتی بحر قضا، تسلیم است
اندرین بحر، نه کشتی، نه کرو است
کوش تا جامه‌ی فرصت ندری
درزی دهر، نه آگه ز رفو است
تا تو آبی به تکلف بخوری
نه سبوئی و نه آبی به سبو است
غافل از خویش مشو، یک سر موی
عمر، آویخته از یک سر مو است

ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم .. حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد..خواجوی کرمانی

دل من باز هوای سر کوئی دارد

دل من باز هوای سر کوئی دارد
 میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد
هیچ دارید خبر کان دل سرگشته‌ی من
 مدتی شد که وطن بر سر کوئی دارد
بگسست از من و در سلسله موئی پیوست
 که دل خلق جهان در خم موئی دارد
ایکه از سنبل مشکین توعنبر بوئیست
 خنک آن باد که از زلف تو بوئی دارد
ما بیک کاسه چنین مست و خراب افتادیم
 حال آن مست چه باشد که سبوئی دارد
شاخ را بین که چه سرمست برون آمده است
  گوئیا او هم ازین باده کدوئی دارد
ایکه گوئی که مکن خوی بشاهد بازی
 هر کرا فرض کنی عادت و خوئی دارد
خیز چون پرده ز رخسار گل افکند صبا
  روی گل بین که نشان گل روئی دارد
خوش بیا برطرف دیده‌ی خواجو بنشین
  همچو سروی که وطن برلب جوئی دارد

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...ـ..

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...ـ

سربازان مانع ورودش می شوند! ـ

خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند... ـ

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:ـ
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
...

مرد با درشتی می گوید:ـ

دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم ! ـ

خان می پرسد:ـ

وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟! ـ

مرد می گوید:ـ

من خوابیده بودم!!! ـ

خان می گوید:ـ

خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ ـ

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار و سرمشق آزادی خواهان می شود ...ـ

مرد می گوید: ـ

من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری...! ـ

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : ـ

این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

ابوسعید را گفتند :کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود.

ابوسعید را گفتند :

کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود.
شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند : فلان کس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود.
گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد

کشیش و ولگرد مست..................عذرا مجیبی

 
کشیش و ولگرد مست

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
...
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
... کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن .نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن .استاد شفیعی کدکنی

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن ....

دکترشفیعی کدکنی


نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی ست
...
...
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن
 
استاد شفیعی کدکنی