برخیزکه می‌رود زمستان. باسروده زیبای سعدی .زمستان را بدرقه وبه استقبال بهار میرویم. تقدیم دوستان.سال

برخیزکه می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
...

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان


ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی.دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی.برگ سبز ۴۹ : شجریان، عبادی، معروفی  تق

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
...

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیده‌ی افلاک جا کنی

فروغ بسطامی
 
 
 
 
 
برگ سبز ۴۹ : شجریان، عبادی، معروفی

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن .به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن. با درود  عزیزان نوروزتان خجسته ب

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداری
ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
طریق صدق بیاموز از آب صافی دل
...
به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد
به عینه دل و دین می‌برد به وجه حسن
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار
برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن
 
 
 

باغبان چه گویم به ما چها کرد کینه های دیرینه بر ملا کرد"گلهای رنگارنگ ۱۷۵: مرضیه، عارف قزوینی -

گریه را به مستی بهانه کردم شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده بر گرفتم سیل خون به دامان روانه کردم 
ناله دروغین اثر ندارد مرده بهتر زان کاو هنر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد گریه تا سحرگه،من عاشقانه کرد
دلا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز توپرده پوشی چرا 
راز دل همان به نهفته ماند گفتنش چو نتوان گفت نگفته ماند
فتنه بهتر یک چند خفته ماند گنج غم بر دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به ما چها کرد کینه های دیرینه بر ملا کرد 
دست ما ز دامان گل جدا کرد تا به شاخ گل یکدم اشیانه کردم 
دلا خموشی چرا؟ چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز توپرده پوشی چرا؟

https://www.youtube.com/watch?v=_d6jPHczKVY

 

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت ..سعدی واین غزل با شکوه تقدیم دوستان.بشنوید

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
...
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
 
با درود تقدیم دوستان