خوش آن که تو بازآیی و من پای تو بوسم..چون سایه‌ی زلف تو قدم‌های تو بوسم..اهلی شیرازی

خوش آن که تو بازآیی و من پای تو بوسم

چون سایه‌ی زلف تو قدم‌های تو بوسم

 هر جا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آن‌جا روم و گریه‌کنان جای تو بوسم

 در باغ روم بی‌تو و هر سرو که بینم

پایش به هوای قد و بالای تو بوسم

 روی تو تصوّر کنم و لاله و گل را

 از حسرت رخسار دلارای تو بوسم

هر جا که غزالی‌ست چومجنون سرو

 چشمش در آرزوی نرگس شهلای تو بوسم

 خواهم که شوی مست شکرخواب صبوحی

 در خواب مگر لعل شکرخای تو بوسم

من، اهلیِ درویش توام، ای شه خوبان

 دستی که ببوسم، به تمنای تو بوسم

 اهلی شیرازی

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست..آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست..خواجوی کرمانی

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست

دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم

زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست

هر که در صبحت آن شاخ صنوبر بنشست

همچوباد سحری از سر بستان برخاست

پیش آنکس که چو نرگس نبود اهل بصر

صفت سرو به تقریر کجا آید راست

گر نمی‌خواست که آرد دل مجنون در قید

لیلی آن زلف مسلسل به چه رو می‌پیراست

هر چه در عالم تحقیق صفاتش خوانند

چو نکو درنگری آینهٔ ذات خداست

گر چه صورت نتوان‌بست که جان را نقشیست

نقش جانست که در آینه دل پیداست

تلخ از آن منطق شیرین چو شکر نوش کنم

زانک دشنام که محبوب دهد عین دعاست

طلب از یار بجز یار نمی‌باید کرد

حاجت از دوست بجز دوست نمی‌شاید خواست

آنک نقش رخ خورشید عذاران می‌بست

چون نظر کرد رخ مهوش خود می‌آراست

گر توان حور پریچهره جدائی خواجو

تو مپندار که او یک سر موی از تو جداست

هنگامه شکوفه نارنج بود و من ..با یاد دستهای تو .سرمست..زنده یاد فریدون مشیری

 
هنگامه شکوفه نارنج بود و من

با یاد دستهای تو

سرمست
...

تن را به آن طبیعت عطرآگین

جان را به دست عشق سپردم

با یاد دستهای تو ناگاه

مشتی شکوفه را

بوسیدم و به سینه فشردم

فریدون مشیری

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد ..هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد..حافظ

 
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
...
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن...محمدرضا شفیعی کدکنی

 
نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
...
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

محمدرضا شفیعی کدکنی
 

گرفته باز دل‌ خسته‌ا‌م بهانه ی دوست..چه شد نوای دل‌ انگیز عاشقانه ی دوست؟بیژن ترقی

 
گرفته باز دل‌ خسته‌ا‌م بهانه ی دوست
چه شد نوای دل‌ انگیز عاشقانه ی دوست؟

اگر چه دیر زمانی‌ است رفته از خاطر
رسد هنوز به گوش دلم ترانه ی دوست
...

از این صدا که به هفت آسمان در افتاده است
به گوش کس نرسد ناله ی شبانه ی دوست

ز جاده‌های پر از لاله و گًل و نسرین
روان شدیم و نجستیم آشیانه ی دوست

ز آسمان و زمین، آن زمان که می جستم
نشان خانه ی بی‌ نام و بی نشانه ی دوست

گذشت طرفه نسیمی و گفت رو برتاب
که خامش است زمانی‌ چراغ خانه ی دوست
 

چه خوش گفت فردوسی پاكزاد..كه رحمت بر آن تربت پاك باد..سعدی

 
چه خوش گفت فردوسی پاكزاد
كه رحمت بر آن تربت پاك باد

ميازار موری كه دانه كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
...

مزن بر سر ناتوان دست زور
كه روزي بيفتی به پايش چو مور

گرفتم زتو ناتوان تر بسی ست
تواناتر از تو هم آخر كسی ست

خدارا بر آن بنده بخشايش است
كه خلق از وجودش در آسايش است
 

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم ..حافظ

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم 
       از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم 
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم 
       تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت
        به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
        به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست  
      كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار 
     كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما 
از پى قافله با آتش آه آمده ايم