ساقی به نور باده برافروز جام ما....حضرت حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

 

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

 

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

 

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

 

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

 

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

 

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

 

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

 

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

 

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

 

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

 

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

 

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

 

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

 

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

 

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

 

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

 

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

نخستین باده کاندر جام کردند.ز چشم مست ساقی وام کردند..شعر بسیار زیبا ودلنشین از فخرالدین عراقی

 
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در داد شراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صید دل‌های جهانی کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود بهم کردند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفت ز بس دل‌ها که بی‌آرام کردند
چو گوی حسن در میدان فگندند به یک جولان دو عالم رام کردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم مهیا پسته و بادام کردند
از آن لب، کز درصد آفرین است نصیب بی‌دلان دشنام کردند
به مجلس نیک و بد را جای دادند به جامی کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم سر زلفین خود را دام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بدنام کردند؟
 

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت        شعر  صائب تبریزی

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

 تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

 تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
 
 از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

  داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

  خرده‌ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
 
 تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

 دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

 خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت

 عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

 تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

  عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذ ران

چون ز جام بیخودی رطلی کشی... کم زنی از خویشتن لاف منی..شعری از حضرت حافظ  

نوش کن جام شراب یک منی

 

  تا بدان بیخ غم از دل برکنی

 


دل گشاده دار چون جام شراب

 

 سر گرفته چند چون خم دنی

 

 
چون ز جام بیخودی رطلی کشی

 

 کم زنی از خویشتن لاف منی

 

سنگسان شو در قدم نی همچو آب

 

  جمله رنگ آمیزی و تردامنی

 


دل به می دربند تا مردانه وار

 

 گردن سالوس و تقوا بشکنی

 

 
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

 

 خویشتن در پای معشوق افکنی