حاشا که من به موسم گل ترک می کنم.....

 

من لاف عقل می زنم این کار کی کنم...

 

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم...

 

در کار بانگ بربط و آواز نی کنم....

 

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت.....

 

یکچند نیز خدمت معشوق و می کنم.....

 

کو پیک صبح تا گله های شب فراق.....

 

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم....

 

کی بود در زمانه وفا جام می بیار....

 

تا من حکایت جم و کاوس کی کنم....

 

از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر....

 

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم....

 

خاک مرا چو در ازل از می سرشته اند....

 

تا مدعی بگو که چرا ترک وی کنم...

 

این جان عاریت به حافظ سپرد دوست...

 

روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم

 

چقدر اشعار حضرت حافظ دلنشینه.ادم مدهوش میشه..یکی زیباتر از دیگری..جاودانه ها جاودانه اند.. این جان عاریت به حافظ سپرد دوست... ....روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم.