شعری از حافظ
سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه
گرفـتـم باده با چنگ و چغانـه
نـهادم عقـل را ره توشه از می
ز شـهر هسـتیش کردم روانـه
نـگار می فروشم عـشوهای داد
کـه ایمـن گشتـم از مکر زمانه
ز ساقی کـمان ابرو شـنیدم
کـه ای تیر ملامت را نـشانـه
نـبـندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را بـبینی در میانـه
برو این دام بر مرغی دگر نـه
کـه عـنـقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
کـه با خود عشق بازد جاودانـه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گـل در ره بـهانـه
بده کـشـتی می تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانـه
وجود ما مـعـماییسـت حافـظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی ۱۳۸۶ ساعت ۴:۲۲ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد