حافظ..
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را..
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم..
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را..
حافظ
حافظ
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدر است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.
هوشنگ ابتهاج
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
...تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو
هوشنگ ابتهاج
هواي روي تو دارم نميگذارندم مگر به کوي تو اين ابرها ببارندم
...مرا که مست توام اين خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که ميسپارندم
مگر در اين شب ديرانتظار عاشقکش به وعدههاي وصال تو زنده دارندم
غمم نميخورد ايام و جاي رنجش نيست هزار شکر که بي غم نميگذارندم
سري به سينه فروبردهام مگر روزي چو گنج گمشده زين کنج غم برآرندم
چه بک اگر به دل بيغمان نبردم راه غم شکستهدلانم که ميگسارندم
من آن ستارهي شب زندهدار اميدم که عاشقان تو تا روز ميشمارندم
چه جاي خواب که هر شب محصلان فراق خيال روي تو بر ديده ميگمارندم
هنوز دست نشستهست غم ز خون دلم چه نقشها که ازين دست مينگارندم
کدام مست ، مي از خون سايه خواهد کرد که همچو خوشهي انگور ميفشارندم
ای دل بکمال عشق اراستمت...
زنده یاد فریدون مشیری
ای عشق
ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را...
ما در تو به چشم دوستی میبینیم ...
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت٬
ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬
ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه٬
آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت
ای عشق ٬ غم تو سوخت بسیار مرا٬
آویخت مسیح وار بر دار مرا٬
چندان که دلت سوخت بیازار مرا!
مگذار مرا ز دست٬ مگذار مرا !
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!
ای دل به کمال عشق اراستمت
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاشتمت
امروز چنان شدی که می خواستمت
شعری از سعدی
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
...باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله میزد " شیرین" ،
تیشه میزد "فرهاد"!...
نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" فریاد.
کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بینهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی...
فریدون مشیری
به یاد اون شب وروزها ورسول که بارها این سروده زنده یاد فریدون مشیری رو بزیبائی دکلمه میکرد وتقدیم به من
او میگفت به مشیری حسودیم میشه اینو باید خودم می سرودم وتقدیمت میکردم
هنوزم این سروده باشکوه ورمانتیک روحفظم..
یاد اون روزهای سرشار تکرار نشدنی شادیهای بی هزینه وبی بهانه بخیر..
به تو مي انديشم
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب...
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها، نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام،
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را می شنوم، می بینم،
من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت، همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان! تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر، تو ببند! تو بخواه، پاسخ چلچله ها را، تو بگو! قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش! من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! "
فريدون مشيري"
https://www.youtube.com/watch?v=T3gQcFghg6U