شعری از شاملو

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
 
به جویبار که در من جاری بود
 
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
 
از فصل های خشک گذر می کردند
 
به دسته های کلاغان
 
که عطر مزرعه های شبانه را
 
برای من به هدیه می آوردند
 
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
 
و شکل پیری من بود
 
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
 
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
 
می ایم می ایم می ایم
 
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
 
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
 
می ایم می ایم می ایم
 
و آستانه پر از عشق می شود
 
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
 
و دختری که هنوز آنجا
 
در آستانه پرعشق

شعری از اخوان

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم


تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم


من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند


من نمی گویم که باران طلا آمد


لیک ای عطر سبز سایه پرورده

 
ای پری که باد می بردت


از چمنزار حریر پر گل پرده


تا حریم سایه های سبز


تا بهار سبزه های عطر


تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم


پا به پای تو که می بردی مرا با خویش


همچنان کز خویش و بی خویشی


در رکاب تو که می رفتی


هم عنان با نور


در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی


سوی اقصامرزهای دور


تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم


تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من


پا به پای تو


تا تجرد تا رها رفتم


غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها


موجساران زیر پایم رامتر پل بود


شکرها بود و شکایتها


رازها بود و تأمل بود


با همه سنگینی بودن


و سبکبالی بخشودن


تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او


عزت و عزل و عزا رفتم


چند و چونها در دلم مردند


که به سوی بی چرا رفتم


شکر پر اشکم نثارت باد


خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من


ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد


تا کجا بردی مرا دیشب


با تو دیشب تا کجا رفتم

 

م -- امید

شعری از ابتهاج..وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی........با صدای دلنشین همایون شجریان

 
ابتهاج

شعری از ابتهاج

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

  تا با تو بگویم غم شب های جدایی


  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان

  من عودم و از سوختنم نیست رهایی


  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


 با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


 عمری ست که ما منتظر باد صباییم

  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای

 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

  در اینه ات دید و ندانست کجایی


  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


  در اینه بندان پریخانه ی چشمم

 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی


 بینی که دری از تو به روی توگشایند

  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست

  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

https://www.youtube.com/watch?v=8Mm2Oy6lCD0