مُردن ِ تدریجی فرخی یزدی ، ،

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ، جوابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو ، کبابش کردم

دیدی آن تُرک ِ ختا ، دشمن جان بود مرا

گر چه عمری به خطا ، دوست خطابش کردم

زندگی کردن من ، مُردن ِ تدریجی بود

آنچه جان کَند تنم ، عمر حسابش کردم

از : دیوان فرخی یزدی ، به کوشش : حسین مکی ،

( چاپ هفتم : تهران ، انتشارات امیرکبیر

، ١٣۶٣) ، صفحات ١۵۵ و ١۵۶