گل و گیاه در اشعار فروغ فرخزاد.اطلسی:کسی می آید .کسی از باران، از صدای شُرشُر باران، از میان پِچ و پ
گل و گیاه در اشعار فروغ فرخزاد
اطلسی:
کسی می آید ...
کسی از باران، از صدای شُرشُر باران، از میان پِچ و پِچ گل های اطلسی
اقاقیا –
من می اندیشم ...
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچۀ باریک دراز
که پُر از عطر درختان اقاقی بود
بنفشه -
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
بید -
آسمان همچو صفحۀ دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
.........................................
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
پونه –بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گُل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونۀ وحشی
از نَفَس باد در مشام من آویخت
پیچک روی دیوار باز پیچک پیر
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پیری و غبار زمان
زنبق –
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر ...
سپیدار - به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
(تولدی دیگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، 410)
سیب –همه می دانند
که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخۀ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
شبدر
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
شقایق –
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آنرا بجام کردی و نوشیدی
شکوفه –
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفۀ لبهای خامُشم
بس قصّه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
-
اینجا شکوفه های گل مریم،
بیقدرتر ز خار بیابانند
شمعدانی –
یک پنجره ...
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
کاج –
لبریز گشته کاج کهنسال
از غارغار شوم کلاغان
کوکب –:
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
گردو - یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
گل –
پنجره باز و در سایۀ آن
رنگ گلها به زردی کشیده
چرا؟ ... او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش برآمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
گل قاصد –
آنروزها رفتند ...
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان سادۀ گل های قاصد آشنا بودیم
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد
ای ز گندمزارها سرشارتر
اِی ز زرّین شاخه ها پُربارتر
لاله
پُر می کنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
بر لبم شعله های بوسۀ تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
تو لاله ها را می چیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
لاله عباسی –
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی، ...
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
نارون –
تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
نخل
شهریست در کنارۀ آن شطّ پُرخروش
با نخل های درهم و شب های پُر ز نور
................................................
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
بر آبهای ساحل شطّ سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
نرگس
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گُل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
نسترن
با هزاران جوانه می خواند
بوتۀ نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
نیلوفر
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گِرد ما گویی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود
یاس –
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می تراود عطر تند یاس
اطلسی:
کسی می آید ...
کسی از باران، از صدای شُرشُر باران، از میان پِچ و پِچ گل های اطلسی
اقاقیا –
من می اندیشم ...
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچۀ باریک دراز
که پُر از عطر درختان اقاقی بود
بنفشه -
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
بید -
آسمان همچو صفحۀ دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
..........................
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
پونه –بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گُل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونۀ وحشی
از نَفَس باد در مشام من آویخت
پیچک روی دیوار باز پیچک پیر
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پیری و غبار زمان
زنبق –
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر ...
سپیدار - به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
(تولدی دیگر، به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، 410)
سیب –همه می دانند
که من و تو از آن روزنۀ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخۀ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
شبدر
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
شقایق –
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آنرا بجام کردی و نوشیدی
شکوفه –
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفۀ لبهای خامُشم
بس قصّه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
-
اینجا شکوفه های گل مریم،
بیقدرتر ز خار بیابانند
شمعدانی –
یک پنجره ...
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
کاج –
لبریز گشته کاج کهنسال
از غارغار شوم کلاغان
کوکب –:
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
گردو - یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
گل –
پنجره باز و در سایۀ آن
رنگ گلها به زردی کشیده
چرا؟ ... او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش برآمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
گل قاصد –
آنروزها رفتند ...
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان سادۀ گل های قاصد آشنا بودیم
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد
ای ز گندمزارها سرشارتر
اِی ز زرّین شاخه ها پُربارتر
لاله
پُر می کنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
بر لبم شعله های بوسۀ تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
تو لاله ها را می چیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
لاله عباسی –
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی، ...
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
نارون –
تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
نخل
شهریست در کنارۀ آن شطّ پُرخروش
با نخل های درهم و شب های پُر ز نور
..........................
بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
بر آبهای ساحل شطّ سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
نرگس
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گُل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
نسترن
با هزاران جوانه می خواند
بوتۀ نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
نیلوفر
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گِرد ما گویی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود
یاس –
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می تراود عطر تند یاس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۷:۵۹ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد