پیکر تراش پیرم و با تیشهٔ خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز ه
پیکر تراش پیرم و با تیشهٔ خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریدهام
برقامتت که وسوسهٔ شستشو در اوست پاشیدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیدهام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قدّ تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشودهام
از هر زنی تراش تنی وام کردهام از هر قدی کرشمهٔ رقصی ربودهام
اما تو چون بُتی که به بتساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکندهای
مست از مِی غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت کندهای
هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشمبستهام
یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند بینند سایهها که تو را هم شکستهام
نادر نادرپور
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت ۵:۷ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد