تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی - شعری زیبا از مولانا
یادداشت های پراکنده
 شعری زیبا از مولانا
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه


من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه


در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه


جانا بخرابات آ تا لذت جان بینی


جانرا چه خوشی باشد بی صحبت جانانه‏


هر گوشه یکی مستی دستی زبر دستی


وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه‏


تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف بهشیاران مسپار یکی دانه‏


ای لولی بربط زن تو مست تری یا من‏


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه‏


از خانه برون رفتم مستیم بپیش آمد‏


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه‏


چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد‏


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه


گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان‏


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه‏


نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل‏


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه‏


گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


من بی دل و دستارم در خانل خمّارم‏


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه‏


در حلقۀ لنگانی می باید لنگیدن


این پند ننوشیدی از خواجۀ علیانه


سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی


برخاست فغان آخر از استتن حنانه‏


شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی


اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه‏

 

مولانا

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
 
بالا