تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی - شعری از حافظ
یادداشت های پراکنده
 شعری از حافظ
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی


چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

 

 صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

 


سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

 

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

 

 ره روی باید جهان سوزی نه خامی

 

بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

 

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی


خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

 

 کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی


گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

 کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 
 
بالا