تبليغاتX
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی - چراغها وفانوسها شعر منتشر نشده اي از رسول مقصودي
یادداشت های پراکنده
 چراغها وفانوسها شعر منتشر نشده اي از رسول مقصودي
 
شب را چراغي مي بايد مهتاب وار



تا كودك پيمودن



از بطن ديدن بزايد



ورنه كسي را از پرتگاه هولناك



اميد گريز گاهي نميتواند بود



تدبير زيستن را چراغي است



واحساس ديدار همرهان را فانوسي است



چراغها خانه را روشن مي كنند



ولي در فضاي پهناور شب



كورسويي بيش ندارند



چراغها پيش پا را روشن مي كنند



بي نثار فروغي به شاهراه گمشده



چرا كه انيشتن



اموزگارانه



مغزها را براي انفجار بارور مي كند



فانوسها روشنتر بودند



ولي دردا



كه تند باد ها



در كشتن انها



شتابي هراسناك دارند



چرا كه هنگامه اي چنان گريز ناك است



كه پدران دلباخته عروسان خويشند



ومادران رقيب دخترانشان



وعشق كالايي است بازاري



كه تنها به سكه زرينش مي توان خريد



چراغها خاموشند



وفانوس ها در رهگذر بادها



تلاشي مذبوحانه دارند



وما را در قعر ظلمت



جز ماندن نا گزير .گريزي نيست



رسول مقصودي

|+| نوشته شده توسط عذرا مجیبی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 
 
بالا