دلا از درد تنهایی به جونم
ز آه و نالهءخود در فغونم
شبان تار از درد جدایی
کنه فریاد مغز استخونم
عزیزون از غم و درد جدایی
به چشمونم نمونده روشنایی
گرفتارم به دام غربت و درد
نه یار و همدمی نه آشنایی
فلک کی بشنوه آه و فغونم
به هر گردش زنه آتش به جونم
یه عمری بگذرونم با غم و درد
به کام دل نگرده آسمونم
نمی دونم دلم دیوونهءکیست
اسیر نرگس مستونهءکیست
نمی دونم دل سرگشتهءما
کجا می گردد و در خونهءکیست
مو کز سوته دلانم چون ننالم
مو کز بی حاصلانم چون ننالم
نشسته بلبلان با گل بنالند
مو که دور از گلانم چون ننالم
بوَد درد من و درمونم از دوست
بوَد وصل من و هجرونم از دوست
اگر قصابم از تن واکنه پوست
جدا هرگز نگرده جانم از دوست
من آن آوارهءبی خانمونم
من آن محنت نصیب سخت جونم
من آن سرگشته خارم در بیابون
که هر بادی وزه پیشش دوونم
به صخرا بنگرم صحرا ته بینم
به دریا بنگرم دریا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بینم
غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای وصل بی بال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
دلا خوبان دل خونین پسندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
|
+| نوشته شده توسط
عذرا مجیبی در شنبه هجدهم خرداد 1387
|